#دختر شیطون_پارت_379
نداشتم . صدقانه میگفت حالش
بد میشده ولی جوری نبوده که
نشه کنترلش کرد .
این دقیقا فرق بین عشق و ه*و*س
بود و باعث میشد با فکر کردن
به این حقیقت احساس
خوبی داشته باشم .
ارسام کمرمو فشار خفیفی داد
که حواسم بهش جمع شد .
-- کجایی تو نفس ؟ بازکه رفتی
تو فکر .!!
پوفی کشیدم و نگامو ازش گرفتم
-- دست خودم نیست .
بعد یکم مکث ازجاش بلند شد
و ایستاد
ناخوداگاه نگاهم به سمتش
کشیده شد .
-- پاشو بریم .
با تعجب نگاش کردم .
-- کجا !!؟
دستموگرفت و به زور بلندم کرد
-- خونه عموت !
چشمام دیگه داشت از حدقه
میزد بیرون !!
واقعا الان میخواست بره!؟
-- سر زده بریم ؟؟
شاید خونه نباشن !
با لجبازی منو کشید سمت اتاقم
و جدی نگام کرد .
-- من نمیتونم تورو اینجوری ببینم
میریم یا هستن و حرف میزنیم
یا که نیستن . فوقش میریم
یکم دور میزنیم . فقط بدو !
@romangram_com