#دختر شیطون_پارت_375
بهم سر نزده بود و این واسه
ارسامی که هر روز ور دل من بود
عجیب بود !
میدونستم امروز عصر میاد .
حدسمم درست از اب دراومد
چون سر ساعت شیش صدای
اف اف بلند شد .
لبخندی نشست رو ل*ب*م و از رو
تخت پریدم پایین و خواستم
شیرجه بزنم بیرون که یاد لباسم
افتادم .
یه شلوارک خیلی کوتاه سفید با
تیشرت صورتی و گشاد و بلند .
شده بودم عین این دختر بچه ها
از بس هول بودم فقط یه شلوار
سفیده قد نود پوشیدم و با همون
تیشرت رفتم بیرون .
مامانم درو زده بود واسه همین
رفتم سمت در خونه تا بازش
کنم .
هنوز به در نرسیده بودم که
مامان دیدم .
-- عه . نفس بیداری ؟
ارسام اومده مامان .
خندم گرفت . مگه میشد ارسام
بیاد و من نفهمم !؟ شگفتا !
-- باشه مامان .
در خونه رو باز کردم و منتظر
ایستادم . خیلیم طول نکشید که
ارسام از اسانسور بیرون اومد .
منو که دید لبخند محوی نشست
رو ل*ب*ش
-- چطوری کوچولو ؟
@romangram_com