#دختر شیطون_پارت_374

به عشق ارسامم ایمان اورده بودم
و میدونستم حاضره جونشم بده
تا ثابت کنه واقعا عاشقمه .
ولی این وسط یه چیزی برام
نگران کننده بود .
اونم عمو بود که مطمئنن صد
در صد مخالف ازدواجم بود .
هرشب فکر و ذکرم راه حل پیدا
کردن بود برای موافقتش .
حتی دوری از ارسامم وحشتزدم
میکرد .
ولی با زمزمه های ارسام دلم
گرم میشد که محاله ازم دست بکشه
و به قول خودش تا اخرش مال خودشم .
عمو حالا از روی لج یا دلخوری یا هردوش نمیزاشت به این راحتی به ارامش کامل برسم .

یکم بهم ریخته بودم ولی حفظ
ظاهر میکردم .
دلم نمیخواست کسی رو بیخود ناراحت کنم .
اونم الان که همه تو هول و ولای
عروسی واسه ارتا و ترلان بودن !
حتما براش راه حلی بود .
اما خب با همه مخفی کاریم
ارسام فهمید یه چیزیم هست .
همش غیر مستقیم سعی میکرد
از زیر زبونم بکشه !
ولی خب نگرانم بود بهش حق
میدادم . دلم میخواست بهش بگم
ولی فرصت نمیشد .
مطمئن بودم همیشه یه راه
حلی داره .
اخرش تصمیم گرفتم عصر
بهش بگم . اخه دو روز بود که

@romangram_com