#دختر شیطون_پارت_352
--برای چی اومدی؟
فقط یه جور خاص نگام کرد !
حالا مثلا من نمیدونم برای چی اومده !!
ارسام دست به سینه و باخونسردی گفت :
ترلان زنگ زد و گفت که حوصلت سر رفته منم اومدم تا ببرمت بیرون
نفسمو محکم فرستادم بیرون
--لازم نکرده شما زحمت بکشی منو ببری بیرون و منم اصلا حوصلم سر نرفته .ترلان سر به سرت گذاشته
ارسام سرشو نزدیک صورتم اورد
و با لحن مرموزی گفت
-- یعنی تو حوصلت سر نرفته کوچولوی شیطون ؟؟
لبمو گاز گرفتم تا لبخند نزنم
خوب میدونست چجوری بی قرارم کنه . ولی به خودم قول دادم.
نمیشد بیخیال غرورم بشم .
با اعتماد به نفس نگاهش کردم
-- نه . اصلا
ارسام بلند شد و همینجور که به سمت در اتاق می رفت گفت
--پس هیچی دیگه فکر کردم
حوصلت سر رفته میخواستم ببرمت شهربازی .ترلان اینا هم منتظرمون بودن ولی حیف شد مجبورم تنهایی
برم دیگه ...
وای مامان شهربازی!!خیلی وقته
که نرفتم .
حالا چیکار کنم ؟
من که گفتم حوصلم سر نرفته
تا اومد دستش به دستگیره در
برسه سریع گفتم.
-- اوممم . چیزه ...
حالا که اصرار داری و این همه راه اومدی باشه میام. فقط برو بیرون تا اماده شم
ارسام که از پرویی من خندش گرفته بود سری تکون داد و از
اتاق رفت بیرون.
با خروجش نفس حبس شده منم
ازاد شد و لبخند عمیقی نشست
رو لبم
@romangram_com