#دختر شیطون_پارت_350
شه راستش نیما کار داشت .
الان دقیقا حس اینو داشتم که
دلم میخواد ترلان و خفه کنم دختره احمق بیفکر !!
همینجور پشت در اتاق بودم و
داشتم تو دلم به ترلان فحش
میدادم که با حرفی که ارسام زد
کلا هنگ کردم .
-- اگر اجازه بدید برم اتاق نفس.
تو دلم خدا خدا میکردم مامان
قبول نکنه ولی خیال باطل !
-- خواهش میکنم پسرم . بفرما
با استرس خودمو کشیدم سر جام
,پام بهتر شده بود واسه همین
کمتر درد میکرد .
با کلافگی نگاه کردم به چندتا
کتابی که عسل سبک چیده بود
کنارم واسه مسخره بازی .
ارسام داشت میومد منم بدون اینکه ببینم کتاب چیو برمیدارم
چنگ زدمو یه کتاب برداشتم .
جوری که انگار اصلا برام مهم
نیست که ارسام اینجاست
میخواستم وانمود کنم بیخیالم
ولی خدا میدونست تو دلم چه خبره
با تقه ای که به در خورد کتابو باز کردم و خودمو مشغول مطالعه نشون دادم که با دیدن نوشته هاش چشمام گرد شد
جانورشناسی؟؟؟؟
خیلی دیر شده بود که کتابو عوض کنم بنابراین مجبور شدم همونو دستم بگیرم .
لعنت به این شانس . خوبه کتابو
وارونه نگرفتم !!
در اتاق باز شدو ارسام اومد تو
صداش تو اتاق پیچید و شد تلنگر
واسه قلب بیجنبه ی من !
-- سلام
@romangram_com