#دختر شیطون_پارت_346
داشتم از خجالت اب میشدم,هنوزم نمیشد نزدیکش بشم .
احساس گرما میکردم از این نزدیکی بیش از حدی که بهش داشتم .
بعد از چند دقیقه به ماشین رسیدیم و کمکم کرد تا روی صندلی عقب بشینم ترلانم در اون سمت ماشینو باز کرد و کنارم نشست.
ارسامم نشست و راه افتادیم .
سرمو پایین انداخته بودم و با اخم داشتم کف ماشینو نگاه میکردم و
با انگشتای دستم بازی میکردم که با صدای ارتا سرمو بالا اوردم .
نگاهم با نگاه ارسام توی اینه
جلو گره خورد .
این چرا داره اینجوری نگاه میکنه؟
-داداش حواست به جلو روت باشه
الان به کشتنمون میدیا
ارسام نگاهشو از اینه کند و برگشت طرف ارتا و چپ چپ نگاهش کرد و حواسشو به جلو داد.
لبخندی ناخوداگاه نشست رو ل*ب*م
پسره مغرور دیوونه !
تا رسیدن به خونه من و ارسام سکوت کرده بودیم و فقط گاهی ارتا و ترلان باهم حرف میزدن و سعی میکردن و جو و عوض کنن
ولی فایده ای نداشت.
با توقف ماشین اومدم در
ماشینو باز کنم که زودتر باز شد و وقتی پیاده شدم تو اغوش مامان فرو رفتم .
لبخند نشست رو ل*ب*م .
ارامش وجودمو گرفت .
دلم خیلی براش تنگ شده بود
محکم منو به خودش فشار میداد و گریه میکرد .
داشت اشکم در میومد .
با صدای ترلان به خودمون اومدیم و از ب*غ*ل هم بیرون اومدیم.
-اااا خاله نفس تازه مرخص شده
این هندی بازیا چیه. مگه چند سال ازتون دور بوده
مامانم اشکاشو پاک کرد و یه نگاه به ترلان انداخت و با بغض گفت
-- چیکار کنم دخترم. مادر میشی میفهمی چی میگم .بچم و بعد از چند ماه دیده بودم که و پیدا کرده بودم که یهو یه خدا بی خبر زد بهش و بچمو فرستاد تو کما .
ارتا با عشق به ترلان نگاه کرد .
ترلانم لبخند زد و به مامان گفت
-- خاله ناراحت نباشید دیگه .
این دخترتم سر و مور و گنده اینجا وایساده .دکتر میگفت از منم سالم تره.فقط داشته ناز میکرده ما نگرانش شیم ذوق کنه .
مامان با این حرف ترلان خندید و با عشق گفت
@romangram_com