#دختر شیطون_پارت_345

با رسیدن به محوطه ی بیمارستان ترلان منو روی یک صندلی نشوند و خودشم مشغول شماره گیری موبایلش شد .
نمیدونستم به کی داره زنگ میزنه و کنجکاویم نکردم .
لابد کار داره دیگه ..
بعد از پنج دقیقه حرف زدن با خوشحالی به سمتم اومد
--دارن میان دنبالمون
با استفهام نگاهش کردم دنبالمون؟؟مگه چند نفرن؟
بعد از چند دقیقه گوشی ترلان مشغول زنگ خوردن شد
ترلان سریع گوشی جواب داد و
به شخص پشت تلفن گفت که
کجا نشستیم .
داشتم به این فکر میکردم که کی میاد دنبالمون که با شنیدن صدای سلام اشنایی سرمو بالا اوردم و اومدم با لبخند جواب سلامشو بدم که با دیدن فردی که پشت سرش بود لبخند روی ل*ب*م خشک شد
اون اینجا چیکار میکرد ؟؟؟
به اجبار جواب سلام ارتارو با لبخند مصنوعی دادم ولی جواب سلام ارسامو بدون نگاه کردن بهش با لحن خیلی سردی جواب دادم.
دست خودم نبود .غرور شکستم بد داشت میتازوند . برگشتم و ترلان و با حرص نگاه کردم . دلم میخواست بزنم بکشمش
ترلانم لبخند بچه خرکنی زد و برای جلوگیری از دعوای احتمالی توسط من رو به ارتا گفت
--چجوری اینقدر زود اومدید ؟مگه سوار جت بودید .
ارتا اروم خندید
-- بابا این ارسام پشت فرمون بود و فکر کرده بود رالیه . همینجور گاز میداد .مارو خدا سالم رسوند اینجا
ترلان برگشت و با شیطنت ارسامو نگاه کرد
-- بایدم تند برونه
ارسام چشم غره ای بهش رفت
-نمیخواید سوار بشید؟
با ترلان از روی صندلی بلند شدیم
،خواست کمکم کنه که گفتم خودم میتونم راه برم . اونم که نه گذاشت و نه برداشت با ارتا جلوی ما راه افتادن از خدا خواسته !
احساس سرگیجه داشتم و حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه ولی خودمو کنترل کرده بودم کاش به ترلان نگفته بودم خودم میتونم بیام حالم داشت بد میشد .
یهو حس کردم زیر پام خالی شد
و تا اومدم تعادل خودمو حفظ
کنم تا نیوفتم یکی زیر بازمو گرفت و نگهم داشت.
شک نداشتم شخص ارسامه .
سعی کردم بازمو از دستش
بیرون بکشم .
با دیدن تلاش من بازومو ول کرد
و تا اومدم راه خودمو ادامه بدم که یهو دستشو دور کمرم انداخت و منو به خودش نزدیک کرد.

@romangram_com