#دختر شیطون_پارت_343
توی دلم ادامه دادم:
تو جای من خوشبخت شو خواهری
با ترلان مشغول حرف زدن بودیم
و از هر دری باهم حرف میزدیم .
البته بیشتر ترلان حرف میزد چون
من حتی حوصله خودمو نداشتم
چه برسه به حرف زدن !
حس میکردم دلم هیچی نمیخواد
تهی تهی بودم .
فقط با لبخند به حرفاش گوش میدادم و گاهی سرمو به نشونه تایید گفتش تکون میدادم
از همه دری با شوق میگفت .
از عشقش به ارتا میگفت
از هر ده کلمه ای که میگفت نه تاش ارتا بود
واقعا ترلان عاشق ارتا بود و همینطور ارتا که حاضر بود از عشقش بگذره ولی ترلان ناراحت نشه .دوست داشتم از ته دل که خوشبخت بشن .
اهی توی دلم کشیدم و با
خودم گفتم
--کاش منو ارسامم اینجور بودیم
دیگه از دست خودمم کلافه شده بودم . واقعا دست خودم نبود
کلا هر چیزی که میشد به ارسام فکر میکردم و به اون ربطش میدادم ,انگار هیچ رقمه نمیشد بیخیالش شد .
با صدای ترلان دست از فکر کردن برداشتم و با گیجی نگاهش کردم
-نفس حواست اصلا به حرفای من هست؟؟
برای اینکه ناراحت نشه گفتم
--اره بابا دارم گوش میدم
اومد چیزی بگه که در اتاق باز شد و نیما همراه با دکتر وارد شدن .
نگام برگشت سمتشون .
دکتر به سمت تختم اومد و با مهربونی گفت
-- شنیدم که باز شلوغ کاری کردی
دختر خوب . باز این داداش و شوهرتو ترسوندی !؟
از خجالت سرمو زیر انداختم و
چیزی نگفتم . دلم ضعف رفت
از لفظ شوهر که روی ارسام
گذاشته میشد .
دکترم که متوجه خجالت من شد بحثو عوض کرد
@romangram_com