#دختر شیطون_پارت_338

دلم میخواست سامان کثافتو
از روی زمین محو کنم .
نابودش کنم که اسم نفسم یادش بره . اتیش میگرفتم وقتی عموش اونجوری میگفت رابطه داشتن .
به همین راحتی جلوی من میگفت زنم با یه حیوون رابطه داشته .
نوک انگشتش به نفس خورده
باشه کاری میکنم اسم خودشم
یادش بره . این شادی رو به دهنم زهر کردن
اشکال نداره ولی دیگه پاشونو واسه همیشه از زندگی نفس میبرم .تو اولین فرصت نفسو عقدش
میکنم . چنان عروسی واسش
میگیرم که جبران همه
زجراش تو عروسی نحس
قبلی بشه .
حالم خیلی گرفته بود . نگاه نفس بهم ارامش میداد,بهت و تعجبش وقتی نیما گفت شوهرشم برام شیرین بود.دلم میخواست توی ب*غ*ل بگیرمش و به خودم سفت فشارش بدم.
این دختر با من چیکار کرده بود؟
منی که از همه زنا فراری بودم
منی که با اونهمه عشقم به مادرمم وابستش نمیشدم .
با نیما حرف زده بودم . اون عموی پست فطرتش باز واسه نفس نقشه کشیده بود.خیلی خوش خیال بود که میخواست نفسو بازم مجبور
کنه به ازدواج با پسرش چون حالا که باباش فوت شده تسلطی رو نفس ندارن و واسه همین تو هول و ولا افتادن ولی منو نیما نشونش میدیم
نیما دلخوری و کینشو نسبت به من دور انداخته بود . فهمیده بود .
حس کرده بود,میدونست ، نفس فقط بامن خوشبخت میشه . وقتی بهم گفت میخوام به همه بگم تو شوهر نفسی واقعا تعجب کردم و صد البته خوشحال شدم .چه بهتر که همه بدونن نفس مال منه .
نیماهم نمیخواست نفس باز
دست سامان بیفته .
نمیخواست بزاره باز مورد ازارش قرار بگیره ,میخواستم من نمیزاشتم .
نفس قبلا عاشق شده بود وعشقشم من بودم .
اجازه نمیدم با حرفای پوچشون
ناراحتش کنن . این خودخواهی نبود . دلم نمیخواست گذشته براش
زنده بشه
به عموش اصلا اعتماد نداشتم .
وقتی گفت سامان میخواد بیاد دلم میخواست با وجود بزرگ تر بودنش گردنشو خورد کنم . رنگ نفسم نمیزارم اون
ح.ر.و.م.ز.ا.د.ه ببینه چه برسه خودشو,دیگه تموم شد زمانی که نفسکسیو نداشت .
الان من تا تهش باهاش بودم .
به پیشنهاد ترلان رفتم سمت
ماشین تا برم خونه و یکم سر و وضعمو درست کنم .

@romangram_com