#دختر شیطون_پارت_336

نیما حالمو که دید سر عمو داد کشید
-- چی دارین میگین عمو ؟؟نفس حالش بده . این چرتو پرتا چیه ؟؟؟ اینا ازدواج نکردن اصلا
عمو طلبکار گفت :
-- سامان دروغ نمیگه . خودش گفت رابطه داشتن . اون بچه باهام درد و دل میکنه .از زیر زبونش کشیدم .
زنعمو حال زار منو که دید
گفت
-- بس کن مرد . خجالت بکش
الان جای این حرفاست ؟؟
عمو چیزی نگفت فقط چشم
غره ای به من رفت و از اتاق
خارج شد .
نفسم بالا نمیومد .اتاق دور سرم میچرخید . حالت تهوع کشته بودم .
نیما سریع اومد سمتم
-- نفس این چی میگه ؟؟باورت دارم فقط خودت بگو که داره دروغ میگه, میخوام از زبون خودت بشنوم
از زبون خودم !!! ¿ چیو ؟
یهو حالت جنون بهم دست داد
نگاه ارسام داشت دیوونم
میکرد .یهو شروع کردم لرزیدن و جیغکشیدن .
هیچی نمیفهمیدم . فقط ناخوداگاه از ته دلم جیغ میکشیدم تا شاید خالی شم .
پشت سر هم جیغ میزدم و بیتوجه به نیما و ارسام که سعی میکردن جلومو بگیرن موهامو چنگ میزدم .
حالم دست خودم نبود .
نمی فهمیدم چرا دیوونه شدم .
فقط دلم میخواست جیغ بکشم .
پشت سر هم میگفتم .
-- دروغه !! دستش بهم نخورده
به ارواح خاک بابام دستشم بهم نخورده . دروغ میگه بخدا داره دروغ میگه نیمااااا .
چشمام میسوخت و سرم
تیر میکشید .
اصلا نمیتونستن مهارم کنن
ترلان و مامانم گریه میکردن
و نیمام هی میگفت
-- میدونم نفسم . میدونم خواهری
جون نیما نکن با خودت اینکارو . اروم باش

@romangram_com