#دختر شیطون_پارت_334

اینجا چه خبره ؟؟
اصلا ناراحت نشده بودم . اتفاقا این نسبتو دوست داشتم . برام شیرین تر بود
وقتی یاد اوری میشد این حرف حقیقته .
ولی فکرشم نمیکردم نیمایی که اینقدر از ارسام شکار بود اینجوری اونو شوهرمن
خطاب کنه .یادمه بهم گفت حق نداری
راجبش حرف بزنی .
حسابی شوکه شده بودم . جوری که درد پاهام و سرم یادم رفته بود .
عمو بعد از چند دقیقه جو فوق سنگین به خودش اومد و صورتش اونقدر وحشتناک شد که من وحشت کردم .
نفسشو محکم بیرون داد وبلند گفت :
- چی !؟؟؟ .. تا این حد سرخود شدین ؟
بدون اینکه به کسی بگین چه غلطی کردین ؟چرا من الان باید بفمم نیما ؟
میزاشتین چهلم اون خدابیامرز
بگذره بعد عروسی میگرفتین .چرا چرت میگین !؟اصلا اینا به کنار . جواب پسر منو کی میده ؟اول که با فرارش ابروشو برد و الانم رفت شوهر کرد؟.. به همین
راحتی ؟؟
بیتوجه به حال منو بقیه همینجور داشت داد و بیداد میکرد ,سرم به شدت درد میکرد
فقط دلم میخواست ساکت شه,نیما هم چیزی نمیگفت .
فقط نگاش میکرد و مامانمو زنعمو هم سعی داشتن ارومش کنن .
دیگه خستم شده بود ,دیگه کم اوردم . بلند گفتم
- بسسسسه !بس کنیددد
عمو برگشت سمتم و خواست بیاد طرفم که نیما سریع مچ دستشو گرفت . مامانمم جلوش ایستاد.بغض گلومو فشرد .
با اون حالم میخواست بیاد بزنه تو صورتم ؟؟اینقدر پست و بی غیرت بود؟
بغضم شدید تر شد .
دلم اتیش گرفت .
ترلان اومد دستمو گرفت . به کمک ترلان
یکم اروم تر شدم و با صدای لرزونم گفتم.
-- هنوز اونقدر بی صاحاب نشدم که کسی واسم تصمیم بگیره ,این پسر شماست که باید جوابپس بده . منتها سپردمش به خدا
چون کلا نمیشه با حیوون حرف زد.
عمو از عصبانیت سرخ شد و گفت
-- میدونستم ! میدونستم که به بابات میگفتم دخترتو جمع کن . حیا کن دختر .
نزار دهنم و باز کنم
صدامو بلند کردم
-- اره .. اره خوب شد گفتین بابامو شماها با حرفاتون کشتین بابامو شما سکته دادین .اون از زخم زبونای شما دق کرد .
پوزخند صدا داری زد

@romangram_com