#دختر شیطون_پارت_333
نگفت ... حتی به کسی نگاهم نکرد . فک کنم عسل کاملا براش گفته بود سامان چیکار کرده و چیشده .
دیگه اونم خوب شناخته بود
خانواده پست پدری منو .
طبیعی بود طرفم باشه .
عمو اخم خیلی غلیظی کرد و به سمت ارسام برگشت .
با اون حالم انگار تو دلم داشتن رخت میشستن .
کی این تشویشا تموم میشد ؟کی شر سامان از زندگیم کنده میشد ؟
عمو پوزخندی زد و روبه
نیما با لحن بدی گفت
-- نیما ایشون چکاره نفس
هستن ؟
هول شدم و لبمو گاز گرفتم
همونی شد که میترسیدم .
نمیتونستم چیزی بگم .فقط نگاه ملتمسمو دوختم به ارسام تا اون حرفی نزنه . اگر چیزی میگفت دعوا میشد
اون خونسرد داشت عمورو نگاه
میکرد . عصبانیتش خوابیده بود و
برای من خبر خوبی بود .
حالا فقط مشکل نیما بود .
خیره نگاش میکردم انگار
لال شده بودم .
نیما سرشو بالا گرفت و تو
یه کلمه ساده گفت
-- شوهرشه .
حس کردم خون به مغزم نرسید !
من که انگار سیم برق بهم
وصل شد .
با دهن باز و چشمای گرد
فقط نگاش کردم .
چیشد !!!!¿¿¿¿¿
مامانمم چیزی نگفت .
ارسامم حتی ریلکس بود .
داشتم از تعجب و بهت
شاخ درمیوردم .
@romangram_com