#دختر شیطون_پارت_332

دسته گلیو که اورده بود گذاشت
رو میز کنار تختم .
نگاشم نکردم ، سرم پایین
بود و با انگشتای دستم بازی
میکردم .
زنعمو با شوق گفت
-- خداروشکر عزیزدلم . حالت بهتر شد هممونو نگران کردی گلم .
زشت میشد اگه اینجوری مهربون رفتار میکرد و جوابشو نمیدادم .
زنعمو بهتر از بقیه درک داشت .
لبخند کجی زدم و تشکر کردم.
باز به شعور زنعمو که فهمید بعد ازون گندی که پسرش زده چجوری باید رفتار کنه .
اونوقت ما یه چیزیم به عموجان
بدهکار شدیم .
مامان فقط با نگرانی چشماش
بین منو عمو که دوتامونم
اخم کرده بودیم در نوسان
بود . میدونستم نگران چیه .
من سکوت کرده بودم .هیچکس حرفی نمیزد
خیلی جو بدی شده بود .
یهو زنعمو خیلی غیر منتظره
با شوق و ذوق گفت
-- سامانم خیلی ناراحت بود . عصر حتما میاد بهت سر میزنه عزیزم .
با تعجب نگاش کردم .از پروییشون اتیش گرفتم .خیلی دیگه جلو رفتن . اخم کردم و دهنمو باز کردم
که چیزی بگم که یهو صدای
خشن و جدی ارسام باعث شد حرف تو دهنم بمونه و فقط شنونده باشم .
-- نفس وقت ملاقات نداره .همین الانشم بخاطر بیتابی خانواده بهش اجازه دادن . اونم واسه زمان محدود !
خیره شدم به صورت جدیش که اخم کمرنگش جذبشو صد برابر کرده بود .
اگر بگم ذوق نکردم دروغ
گفتم . میترسیم ولی ته دلم غنج رفت از غیرتش
استرسم بد افتاد تو جونم .
اگر دعوا میشد با این حالم
چیکار میتونستم بکنم ؟
نیما بر خلاف تصورم هیچی

@romangram_com