#دختر شیطون_پارت_331
چرا اومده بود !؟
اونکه ازم خوشش نمیومد !مگه بهم نخندیده بود ؟اونکه میخواست بره
میخواست ولم کنه ,واسم نگران شده بود ؟من میخواستم برم پیشش ولی اون روشو ازم برگردوند .نیما کاریش نداشت !؟چرا اینجاست؟چرا باید ناراحت باشه ؟
هزار تا سوال بیجواب تو مغزم
میچرخید !
هزار تا سوال بی جواب تو مغزم
بود که همشم برمیگشت به ارسام . ارسامی که با اون همه بیقراریم میترسیدم ببینمش
چطور نیما اجازه داده اینجا
باشه !؟ . دعواشون نشده باشه یه وقت ؟
اگر نیما ازش متنفر بشه دیگه اصلا نمیزاره ببینمش.
دلم میخواست با نیما تنها بشم
تا همه چیزو مو به مو ازش
بپرسم .
ولی با اینهمه ادم شاد که منتظر من بودن نامردی بود بخوام بیرونشون کنم .
اینهمه دلسوزی و نگرانی واسم شیرین بود .
پرستار هی میومد تو اتاق
و تذکر میداد که اروم باشیم
ساعت ملاقات نبود ولی مثه اینکه اشنا داشتن تو بیمارستان
برخلاف تصورم همه بودن حتی عمو و زنعموم .
زنعمو اصلا رفتار بدی نداشت
ولی تا عمو واردشد همچین با اخم
سلام کرد که جو اتاق سنگین شد .
منم ازش دلخور بودم .
هنوز حرفایی که پشتم زده بود
تو گوشمه .
هنوز دلم ازش خونه .
صد درصد عامل سکته بابا خانواده خودش بودن .
به خصوص عمو که خیلی
زخم زبون میزد .
با اینکه پسرشو میشناخت
من نمیدونم بعد کاری که پسرش تو خیابون کرد چجوری روش شده واسم قیافه بگیره
البته از سامان بعید نیست چیزی بهشون نگفته باشه .
به هر حال منم با لحن سرد سلام کردم .
@romangram_com