#دختر شیطون_پارت_330

واقعا تصادف کرده بودم ؟البته درد پام و سرم حرفشونو تایید میکرد .
دکتر بعد از چند تا سفارش به
پرستاره رفت و پرستاره هم تو سرمم
یه چیزی تزریق کرد که گیج گیج
شدم و باز خوابم برد .
......
با سر و صدا و همهمه از خواب
بیدار شدم .
انگار دورم خیلی شلوغ بود . صداها رو میشنیدم ولی چشمامو باز نمیکردم .
صدای مامانو تشخیص دادم .
-- وای الهی قربونش برم نگا بچم چه لاغر شده !!
یکم سکوت بود . صدای نیما
اومد که گفت
-- حساس شدی مامانم . مثلا بیمارستان بستری بوده !خوب طبیعیه .
-- چی چیو طبیعیه اخه ؟؟شده پوست و استخون !!
وسط کلکل اونا صدای عسل
اومد .
- ارسام اون لیوانو بده .
دیگه کلافه شدم .
تا اسمش اومد ناخوداگاه پلکم لرزید و بعد یکم تلاش لای پلکام باز شد .
ارسامم اینجا بود !؟
چشممو بیشتر باز کردم که نور چشممو زد . یکم که چشمام به نور عادت کرد باز تر شد و مثه اینکه منو دیدن.
نیما با شادی و انرژی گفت
- به به ! خواهر گلم .بالاخره بیدار شدی بیمعرفت ؟
دلم میخواست برم تو ب*غ*لش ولی همه جام درد میکرد .لبخند محوی زدم و سرمو چرخوندم سمتش .
همه با دیدن چشمای بازم شاد شده بودن .
همه تو اتاق بودن . مامانم . نیما . عسل .
ولی من فقط دنبال یک نفر بودم,چشم چرخوندم و دنبال ارسام گشتم با این حالمم نگرانش بودم .عسل درست گفته بود یا توهم زده بودم !؟
گردنمو میتونستم تکون بدم تو اتاق چشم میچرخوندم . یهو چشمم تو یه جفت چشم تیره و صورت غمگین یه مرد
گره خورد .
باورم نمیشد این ارسامه . ته ریشش بلند شده بود و خیلیم بهش میومد .
لاغر شده بود . قلبم فشرده شد .
خیره خیره نگاش میکردم .بیتوجه به همه

@romangram_com