#دختر شیطون_پارت_329
در محکم باز و بسته شد .
رفت بیرون !!؟
به زور یکم لای پلکمو باز کردم
چشمام وحشتناک میسوخت .
کجا بودم !!!؟؟؟
فقط یادم میومد که داشتم میرفتم سمت ارسام . دیگه هر چی فکر میکردم
چیزی بخاطر نمیوردم .
یکم سوزش چشمام بهتر شد و تا نیمه میشد بازشون کنم .
یهو در باز شد و یه پرستار و دکتر اومدن تو اتاق .
دقت که کردم دیدم مامانم پشتشون بود .
با دیدن چشمای باز من هق هقش بیشتر شد و شروع کرد به قربون صدقه رفتنم.
خواستم لبخند بزنم ولی سرم تیر کشید و اخم نشست بین ابروهام .
دکتر باهام حرف میزد .سوالای چرتیم میپرسید . مثلا میگفت اسمت چیه !
خیلی دوست داشتم اون لحظه با اون درد پام پایه سرم و بکوبم فرق سر دکتره !
خوب این چه سوالیه ولی مجبوری با صدای خیلی ضعیف که انگار از ته چاه درمیومد جواب میدادم .
معاینم تموم شد .
مامانمو همون اول از اتاق بیرون کرده بودن. دلم میخواست
ببینمش ...
رومو به سمت دکتر که مرد جوونی بود برگردوندم
- چه اتفاقی برام افتاده !؟؟
انگار ادم فضایی دیده باشه با تعجب نگام کرد
- یعنی یادت نمیاد !؟
واقعا یادم نمیومد !اب دهنمو قورت دادم تا از خشکی گلوم کم بشه .خیلی تشنه بودم .به زور گفتم .
_ داشتم ...از خیابون رد میشدم
دیگه نشد ادامه بدم و به سرفه افتادم .
دکتر سرشو تکون داد
- اروم باش . فقط همین ؟
با عجز سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که با ارامش گفت
- نگران نباش خطر رفع شده . تصادف کردی حسابیم خانوادتو ترسوندی . الان ماشالا حالت از منم بهتره .
خانوادم اینجا بودن !!!؟
فقط نگاش کردم . حس کسیو داشتم که از خواب بیدارشده و بدنش کوفتست !
فقط همین .برام جای تعجب داشت که
اینجوری میگفتن .
@romangram_com