#دختر شیطون_پارت_328
سرعتمو بیشتر کردم . هر لحظه حس شادیم بیشتر میشد و استرسم رنگ میباخت ,اگر چیزی میشد که اینجوری شادنبودن !؟ ... بودن ؟
نیما منو که دید اومد سمتم و بی حرف خیره شد بهم . نمیدونستم چی بگم .
اونم چیزی نگفت . فقط جعبه شیرینیو گرفت سمتم .
نفسمو محکم بیرون دادمو گفتم
- کجاست ؟؟
با همون حالتش خیره بهم گفت
- تو اتاقشه . فعلا ملاقات ممنوعه تا بره بخش .خداروشکر بهوش اومده .
از استرسم کم نشد .هنوز مطمئن نشده بودم . نیما میفهمید نگران چیم . با اون حالم فقط تونسته بودم به نیما حقیقتو بگم .
دهنمو باز کردم خواستم چیزی
بگم که زود تر از من دستشو رو شونم گذاشت
- نگران نباش . همه جاش سالمه دکترشم خیلی راضیه .بهترم میشه !
لبخند لجی نشست کنج ل*ب*م و خیره به زمین به دیوار تکیه زدم .
به همون سرعتی که این بلا سرمون نازل شد به همون سرعتم رفع شد . به همین سادگی تموم شد.
البته نه برای من !بالاخره چشماشو باز کرد . الان موقع سخت ترین قسمت رسیده بود . حالا که حالش خوب شده .حالا که مشکلش حل شده ,یعنی دیگه قبولم میکنه !؟اگه بگم دوسش داره تلافی نمیکنه؟
باور میکنه؟
هنوزم نگاه دلخور مادرش رومه,هنوز گاهی ترلان با سرزنش نگام میکنه .
هنوز نیما دلش باهام صاف نشده نمیدونم تا کی و کجا مجبورم تاوان پس بدم .
فقط میدونستم که اگر نفس پسم بزنه روانی میشم .
از هجوم این فکرا به مغزم سرم داشت منفجر میشد ,سرمو به دیوار تکیه دادم و اروم چشمامو بستم
******
(( نفس ))
درد شدیدی توی پاهام حس میکردم
سرم سنگین بود
انگار یه فصل کتکم زده بودن . پلکام خیلی سنگین شده بودننمیشد بازشون کنم . صدای زمزمه قران از بالای سرم
میومد . انگار یکی کنارم بود .
به زور تونستم انگشتمو تکون بدم .
تا خواستم دوباره تلاش کنم
صدای اشنایی اومد .
میشنیدم ولی نمیشد جواب بدم
-- نفسه مامان .. انگشتتو تکون دادی یا ...توهم زدم ؟مامان تورو خدا دوباره تکون بده انگشتاتو
دلم اتیش گرفت . صدای مامان بود که اینقدر بغض داشت ؟
چشمام سوخت .یه بار دیگه با تمام توانم تلاش کردم و انگشتمو تکون دادم که صدای هق هقشتو گوشم پیچید .
چرا گریه میکرد .
@romangram_com