#دختر شیطون_پارت_327

فقط تو اون حالم بیتوجه به جیغ
جیغای ترلان . تونستموگوشیو پرت کنم
رو صندلی کمک راننده و با اخرین سرعتم
سمت بیمارستان برونم .
برام مثل معجزه بود ...واقعا چجوری شد !!چقدر زود نفس جواب سوالمو
داد .
اونقدر با سرعت حرکت کردم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم بیمارستان .
حتی از هولم به مامانمم خبر ندادم .
استرس و هیجان باهم بهم هجوم اورده بود .
همش میترسیدم از خواب بپرم و بفهمم همش رویا بوده .
چنان از بین ماشینا لایی میکشیدم که همه خیابون بوق میزدن .
نمیدونم چرا خوشحال نبودم,شاید استرسی که داشتم مانع شادیم میشد .
حرفای دکتر تو سرم میچرخید
(ممکنه فراموشی داشته باشه و قسمتی از خاطراتشو به یاد نیارهحتی ممکنه قسمتی از بدنش فلج بشه . شدت ضربه با سرش شدید بوده . براش دعا کنید )
هیچی برام مهم تر از نفسنبود .
حتی اگر مشکلیم پیش بیاد تا تهش باهاشم . بهترین دکترا میبرمش .
با اون سرعت سرسام اور بالاخره رسیدم ولی تا بیمارستان صد بار نزدیک بود تصادف کنم
اولین جایی که شد ماشینو سریع پارک کردم و با استرس وارد محیط بیمارستان شدم . چشم چرخوندم .
تا وارد شدم ترلان دووید
طرفم و با چشمای گرد شده گفت
- پرواز کردی یا با جت اومدی !!!؟؟؟
چه زود رسیدی !
بیتوجه به حرفاش با کلافگی و استرس گفتم
- نفس .... نفس کو ؟!
انگار تازه یاد نفس افتاده باشه جیغ خفیفی از ذوق زد
- وااای ارسام باورت میشه بهوش اومده !؟ همین که تو رفتی یهو دیدیم مامانش که رفته بود پیششوداد و بیداد راه انداخت که بچم دستشو تکون داده !
وای ارسام نیما کل بیمارستانو شیرینی داد ...
دیگه حرفاشو نمیشنیدم هنوزی فکر میکردم دارم خواب میبینم .حس میکردم رو ابرام, بی توجه به ترلان که داشت اون
وسط خودشو میکشت راهمو گرفتم و رفتم سمت اتاق نفس حتما الان منتقلش میکردن به بخش !

باید هرچه زود تر میدیدمش تا باورم میشد بالاخره چشماشو باز کرده .
به اتاقش که نزدیک شدم صورت خندون نیما و عسل اومد جلوی چشمم .
کم کم داشت باورم میشد .

@romangram_com