#دختر شیطون_پارت_326
عشق و عاشقیو درک میکردم
تازه میفهمیدم حال نفسمو .
قل*ب*شو شکستم و خدا جوری زمینم زد که هنوز نتونستم پاشم !
تو زندگیم دنبال یکم ارامش بودم . یه نقطه روشن ولی دریغ که فقط سیاهی بود.
مامانم حالش بهتر از من نبود نفس واسه اونم عزیز بود . واسه اونم مهم بود .
اونم مادر بود درک میکرد حال مادر نفسو . با اون حالش سنگ صبور همه میشد .
مادر نفس . نیما . حتی من !
منی که همه کارام زیر زیرکی و خودسرانه بود الان شبی نمیشد که با مامان حرف نزنم ,نمیشد دلداریاشو نشنوم .
اون بیشتر از همه حس میکرد پسرش چه حالی داره .خودش عاشق شده بود و
عشقشو از دست داده بود .میفهمید دارم هر روز صد بار میمیرم و زنده میشم .
دقیقا عصر بیست و یکمین روزی که بیمارستان بودم رسیده بود و هنوز چشم
امیدم به دختری بود که بیجون رو تخت افتاده بود .همین خانوم کوچولوی روی
تخت . همه زندگی من بود
ساعت حدود چهار و نیم بود که مامانم گفت برسونمش خونه و خودمم استراحت کنم.
با رسوندنش موافقت کردم ولی استراحتو نمیتونستم .
انگار خواب تو این سه هفته بهم حروم شده بود .
دریغ از یک ساعت خواب راحت!
با مامان سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردم.
همه فکرم سمت بیمارستان بود . بالاخره کی چشماتو باز میکنی اخه !؟
فکرم خیلی درگیر بود .
رسوندمش و بر خلاف اصرارش قبول نکردم که بمونم . اونم دیگه دید حریف من نمیشه بیخیالش شد .
نفس عمیقی کشیدمو خواستم دور بزنم که گوشیم رو داشبرد لرزید . اسم ترلان افتاد . خواستم بیخیال شم ولی چون از بیمارستان دور بودم ترس بدی افتاد تودلم که نکنه چیزی شده باشه .
سریع گوشیو برداشتم وجواب دادم .
هنوز حرف نزده بودم که ترلان چنان جیغی کشید که گوشم سوت کشید .
- ارسسساااااااام مژدگووونی بده گلاااابیییی !!
شوکه و متعجب گفتم
- چی !!؟ چیشده چه خبرته؟؟
ترلان غش کرد از خنده
-- ای درد ! مورد شور بی ذوقتو ببرن
گمشو بیا عشقت بهوش اومده اقای مجنون !!
حس میکردم کلا مغزم قفل کرده معنی کلمه هاشو درک نمیکردم,عشقم بهوش اومده !!؟؟نفس !!!؟؟؟
واقعا قلبم طاقت اینهمه خوشحالیو باهم نداشت !
@romangram_com