#دختر شیطون_پارت_325

چشماش سرخ بود و پر از اشک حال اونم مثل من بود .
با حال خراب اروم گفتم .
- هنوز منو نبخشیده, نباید بره, د اخه چجوری بزاره بره ؟
پرستاری خودشو دوون دوون رسوند به اتاق نفس و اینقدر عجله داشت که یادش رفت درو ببنده
از همونجا خیره شدم به نفس که بی جون روی تخت خوابیده بود و دکتر بهش شوک میداد
چرا اون صدای لعنتی قطع نمیشد؟
هنوز نگاهم میخ نفس بود که انگار قصد نداشت به اون شوک ها جواب بده و به زندگی برگرده .
حق نداشت تنهام بزاره,حق نداشت, من بدون نفس هیچ بودم
اروم زیر لب زمزمه کردم:
-حق نداری بری نفس,منم باهات میام
دکتر باز دستگاه شوک رو به نفس نزدیک کرد انگار میخواست برای اخرین بار بهش شوک بده
حس کردم صداهای اطرافم شبیه همهمه به گوشم میرسه
نگاهم به دکتر ثابت مونده بود که رو به روی نفس با چهره ای خسته و نا امید سری به نشونه تاسف تکون داد و چیزی رو به نفس زمزمه کرد
دستشو بالا برد و دستای مشت شده اش رو با شدت روی قفسه سینه نفس کوبید که من بجاش احساس درد کردم
یهو صدای بوق ممتد وحشتناک دستگاه تبدیل به صدای تیک دار شد
لبخند عمیقی رو لبای دکتر نشست و با شادی خندید
نفس نفس میزد و میخندید
بقیه افراد تو اتاقم رو به هم لبخندی زدن
مامان من و نفس و عسل و ترلان اشک شوق میریختن و نیما از خوشحالی یه دقیقه میخندید یه دقیقه گریه میکرد .
انگار راه نفسم باز شد . خدایا شنیدی ؟؟
صدامو شنیدی ؟!
با لبخند زمزمه کردم .
-خدایا مرسی که نفسمو بهم بخشیدی
الان سه هفته از تصادف نفس میگذره و تو این سه هفته کلا چهار بار رفتم خونه و لباس عوض کردم . همین !
همش تو بیمارستان بودم حتی مادر نفسم شبا میرفت و صبحا اول وقت میومد ولی
من شبم تو ماشین با اهنگ و خاطراتش میگذروندم .
بعد اون ایست قلبی به طور معجزه اسایی حالش رو به بهبودی بود .
دکترش میگفت باید بهوش بیاد تا مشخص بشه کاملا سالمه یانه .
کمرم با این حرفش شکست ولی نمیشد فرار کرد . میگفتن ممکنه فراموشی
بگیره و کسیو نشناسه
ممکنه یه سمت بدنش فلج بشه .
قلبم فشرده میشد ولی فقط خدا میدونست با هر شرایطی فقط و فقط وجودشو میخواستم .
فقط دلم میخواست باشه.برام این چیزا مهم نبود .تازه داشتم معنی واقعی

@romangram_com