#دختر شیطون_پارت_324
با صدای داد دکتر حواسم جمع شد
-سریع دستگاه شوک رو اماده کنید
با اولین شک بدن نفس بالا و پایین شد ولی صدای اون دستگاه ازاردهنده قطع نشد ,هیچی نمیدونستم . هیچی برام
مهم نبود .فقط حق نداشت بره .
بی اختیار داد زدم
- حق نداری بری نفس . حق نداری
اینجاهم خودخواه بودم . این دختر مال خودم بود .
دکتر با داد من با تشر رو به پرستار کرد و گفت بیرونش کنید
نمیشد بمونم . یعنی نمیزاشتن
اروم زمزمه کردم
- برش گردونید
با مشت زدم رو به دیوار فریاد زدم
--برش گردونید لعنتیا
سریع منو بیرون کردن و درو روم بستن
یه چیزی راه گلومو بد بسته بود
با صدای فریاد من همه دیگه اومده بودن . مامان سریع اومد سمتم و در حالی که صداش از گریه میلرزید گفت:
-اروم باش مادر برمیگرده ,برمیگرده . تو صبر کن .
تو ب*غ*ل مامان نفس نفس میزدم اونم سعی میکرد با جثه کوچیکش پسرشو سفت ب*غ*ل بگیره .
--مامان به خدا بگو برش گردونه
مامان پشت کمرمو اروم نوازش میکردو میگفت برمیگرده مادر برمیگرده . بخدا برمیگرده .
از ب*غ*ل مامان بیرون اومدم و با صدای بلندی که انگار با دستگاه متصل به نفس و اون صدای بوق ممتد ازاردهندش مسابقه گذاشته بودن داد زدم
--یکی به خدا بگه. بگین برش گردونه
چشمای نازش اومد جلوی چشمم صداش تو سرم پیچید .
(ارسام ... من ..من دوست دارم)
داشتم روانی میشدم .
صدای زجه و التماس مادر نفسم
رو مخم بود .
مامان باز دست انداخت دور شونمو لیوان ابی که یکی از پرستارا اورده بود و به ل*ب*م نزدیک کرد
لیوان و پس زدم و به دیوار تکیه دادم و روی زمین سر خوردم
دستای مردونه ای دستامو گرفت جلوم زانو زد
سرمو اوردم بالا
نیما بود,اونم حالش بهتر من نبود
-ارسام خودت بگو ...خودت به خدا بگو برش گردونه .
@romangram_com