#دختر شیطون_پارت_323

پاییزه اون سالو, کاش بگی یادت نیست
من با تو بد کردم ,پایانشم دیدم
من جای تو بودم ,بازم میبخشیدم
برگرد همین حالا ,حرفامو باور کن
من با تو بد کردم ,با من تو بدتر کن
(پاییز اون سال-امیر فرجام )
*******
چشمامو محکم روی هم فشار دادم
فقط تونستم یه چیز بگم
-- برگرد نفس !بدون تو نمیتونم ادامه بدم, دوستت دارم
سرمو گرفته بودم توی دستامو تو حال خودم بودم .بزرگترین ارزوم این بود که دوباره چشماشو باز کنه . دوباره جلوم بایسته و زل بزنه تو چشمام . حس بدی بود که کنارم بود و بازم دلتنگش بودم .
تو همین فکرا بودم که یهو صدای جیغ دستگاه ها بلند شد .
حس کردم روح از بدنم رفت
وحشتزده از جام پریدم و به خط صاف رو مانیتور خیره شدم .
خشکم زده بود .
اصا نفهمیدم چیشد !!!؟؟
یهو به خودم اومدم و جوری از جام بلند شدم که صندلی زیر پام افتاد و صدای بدی ایجاد کرد .
با سرعت رفتم بیرون و دور خودم میچرخیدم .اصلا مغزم قفل شده بود .
یه دفعه جوری دادکشیدم دکتر
که تمام بخش لرزید !!
-دکتر کمک کنید . یکی بیاد تو این خراب شده . دکتررررر ؟
پرستاری که پشت میز نزدیکم بود دویید سمتم و بدون اینکه چیزی بگه پرید تو اتاق و با دیدن مانیتور تند برگشت
سمت در خروجی .
شوکه و وحشتزده دور خودم میچرخیدم .
به دقیقه نکشید کلی دکتر و پرستار ریختن تو اتاق نفس و به سمت تختش رفتن .
قلبم تند میکوبید به سینم .به اصرار پرستار از اتاق رفتم بیرون . از پشت شیشه با ترس خیره شدم به نفس و در حالی که عقب عقب میرفتم به دیوار تکیه دادم و به تلاش دکتر و پرستارا خیره شدم .
دکتر مرتب دستور میداد و پرستارا سریع انجامش میدادن .
حسم جوری بود انگار وسط یه کاب*و*س وحشتناکم .
پرستار با دیدن من اومد جلو
و گفت:
لطفا شما برید بیرون
اومد بازوم رو بگیره که سریع دستشو با شدت پس زدم
امکان نداشت این نفس من باشه که روی تخت داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه

@romangram_com