#دختر شیطون_پارت_317

پوزخندی زد و برگشت سمت در ماشینش .
تعجب کردم و ایستادم .
چرا برگشت ؟؟
مگه بخاطر من نیومده بود ؟
لحظه اخر برگشت و خیره شد به پشت سرم .
با بهت تازه یادم به سامان افتاد
خدای من !!!!
ارسام منو سامانو دیده بود ؟؟
قلبم تیر کشید .چرا اینجوری شد ؟
مگه ندید دارم تقلا میکنم ؟
خواست سوار ماشین بشه که ناخوداگاه بلند صداش زدم ,حالم اصلا خوب نبود .
ارسام اومده بود منو ببینه ..
(( عسل ))
بعد از رفتن نفس دلشوره افتاد تو جونم .
سامان ادم درستی نبود
دلم اخرم طاقت نیورد و رفتم از کافی شاپ بیرون .
شروع کردم قدم زدن . نفس افسرده شده بود . نیما داشت زجر میکشید .
منم دق میکردم اینجوری میدیدمش .
کاش میشد بتونم بخندونمش
اینهمه بقیه از تیکه ها و حرفام میخندیدن ولی همش چشمم دوخته بود به لب نفس .تا شاید بخنده دل مامانشو داداششو شاد کنه .
هنوز خیلی راه نرفته بودم که با دیدن نفس و سامان چشمام گردشد و خشکم زد !!!
سامان نفسو ب*غ*ل کرده بود !؟
سرعتمو بیشتر کردم . جلو تر که رفتم تقلا کردن نفسو دیدم.
قلبم ریخت . ناخوداگاه جیغ زدم .
انقدر ترسیده بودم که حتی نفهمیدم چی گفتم . ولی با صدای من ولش کرد .
نفس سریع از ب*غ*لش بیرون اومد و با عصبانیت خیره شد بهش ,تو چشماش راحت نفرت و میشد دید . این پسر زندگیشو داغون کرده بود نفرت براش کم بود .
نفس انگار اصلا منو ندیده باشه راه افتاد سمت ماشین . چیزی به سامان نگفت .
با اخم و تعجب مسیر رفتنشو نگاه میکردم که یهو دیدم خشکش زد !
چند قدم جلو رفتم و مسیر
نگاهشو دنبال کردم .
با دیدن همون پسره ارسام تعجبم بیشتر شد .
یه دقیقه اوردمش بیرون از زمین و اسمون براش میریخت !
ارسام با پوزخند برگشت سمت در ماشینش

@romangram_com