#دختر شیطون_پارت_314
عسل با شک گفت
- پشتت !! .. اروم و نامحسوس برگرد پشتتو نگاه کن .
با تعجب سرمو برگردوندم و با دیدن سامان چشمام گرد شد .
این اینجا چیکار میکرد !؟؟
سریع رومو برگردوندم ولی چون اون حواسش به من بود نگامو دید .
عسل زیر لب فحشی بارم کرد
- خاک تو سر ضایعت بیشعور مگه
نگفتم نامحسوس ؟؟این نا محسوست بود ,محسوست چیه؟میخوای پاشو برو سر میزش از نزدیک ببینش دیگه .
اینقدر فکرم مشغول سامان بود
کلا چرت و پرتای عسلو نمیشنیدم .
مگه نرفته بود ؟؟
یهو عسل گفت
- وای خاک عالم . داره میاد سمتمون نفس پاشو در بریم .
بیحرف سرجام نشسته بودم .با خفه شدن عسل فهمیدم که باید الان نزدیکمون باشه.
سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم .
واقعانم مثل قبل ازش نمیترسیدم . حتی حس تنفرم بهش نداشتم .
کلا خنثی بودم .
انگار اصلا برام مهم نبود.
صدای قدماشو شنیدم.
و بعد صداش
- سلام .
عسل سرشو بالا اوردو خیلی سرد سلام کرد . منم کلا ادمم حسابش نکردم حتی یه نگاهم بهش ننداختم .
هنوز کارش تو پاساژ یادم نرفته بود.
مونده بودم الان با چه رویی
اومده انگار که نه انگار اتفاقی افتاده
فکر کنم خودش فهمید ادم حسابش نمیکنیم چون بی رودروایسی و پرو رو به عسل گفت:
- ببخشید عسل خانوم . میشه چند لحظه نفسو قرض بگیرم ؟
با این حرفش اتیش گرفتم
با طعنه گفتم:
- اولا نفس نه و نفس خانوم کشمشم دم داره دوما نفس کیف و کفش نیست قرضش کنی . بهتره بری پی کارت ....
عسل که از رفتار حرفای من کپ کرده
بود چیزی نگفت .
صدایی از سامانم نمیومد .
@romangram_com