#دختر شیطون_پارت_312

هنوز مونده, باید التماس کنه فعلا
فهمیدم دیگه این تو بمیری ها ازون تو بمیری ها نیست
جدا از رابطش با ارتا
با حرفاش خیلی دلمو اروم میکرد
به خصوص اینکه بدون اینکه بزاره من غرورمو بشکنم و بپرسم خودش از ارسام برام میگفت .
اینجوری که میگفت مثل قبله ولی خیلی حواس پرت و درگیره !
اکثرا توخودشه و خیلیم بد عنق و تخس شده ,جوری که نمیشه از ده فرسخیش رد شد و ترلان میگه مثله یه هاپوی عصبانیه
که با این حرفش دوتامون زدیم زیر خنده
چیزی که بیشتر از همه اتیشم میزد این خبر رفت و امدای مشکوک نازنین تو خونه ارسام بود .
دلم شور میفتاد نه واسه اینکه چرا میاد تو خونش .
واسه اینکه باز به ارسام ضربه نزنه .
اگر دوباره غرورش میشکست حالش بد میشد .
وگرنه این حق ارسام بود که ازدواج کنه و خوشبخت بشه .
خودم با فکرای خودم بغضم میگرفت ولی خب حقیقت بود . هر چند تلخ
سهم من از عشق و دوست داشتن یک ماه و نیم دیدنش و بقیه عمرم خیالش بود .
اینم سرنوشت طلسم شده من بود که هیچ رقمه هم خوش نمیشد !
افسردگیم همچنان ادامه داشت زیاد با کسی حرف نمیزدم . اکثرانم تو اتاقم بودم .عسل خیلی حرص میخورد و ناراحت بود ولی من همونجور بودم اخرم به زور مجبورم کرد که باهاش برم بیرون .
راضی نمیشدم ولی خیلی اصرار کرد و میدید لج میکنمم دست به دامن نیما میشد .اونم به زور متوصل میشد و
خلاصه مجبور بودم باهاش برم .
با اینکه بعد از یک هفته تو خونه موندن حس و حال بیرون رفتن نداشتم ولی مجبور شدم بخاطر چشمای نگران مامانم از خونه بزنم بیرون,خودمم از خودم خستم میشد بعضی وقتا دیگه چه برسه به بقیه که چجوری تحملم میکردن .
دقیقا روز شنبه بود که عصرش با عسل میخواستیم بریم بیرون ,طبق معمول یه تیپ مشکی زدم و به غرغرای عسلم توجه نکردم البته اونم تیپش تیره بود .
ولی واسه روحیه من نمیخواست سیاه بپوشم که طبق معمولم کم اورد .
از در خونه با ماشینش که دویست و شیش سفید بود زدیم بیرون .
تا توی ماشین نشستیم پخشو روشن کرد
اهنگاش شاد بود ولی من مثل قبلا شلوغ نمیکردم و بهم خوش نمیگذشت .
دیگه شیطون نبودم .
شیطنتام دود شده بود جاشو داده بود به سکوت ...
سکوتی که واسه من همون حکم فریاد خاموشو داشت .
رفتیم سمت یه کافی شاپ شیک که قبلا پاتوق منو عسل بود .چقدر خوش بودم .
اهی کشیدم.
زمان دیگ برنمیگشت ..
عسل ماشینو پارک کردو پیاده شدیم .
دل و دماغ لبخند زدنم نداشتم . عسلم دپرس بود .

@romangram_com