#دختر شیطون_پارت_311
به خودم قول داده بودم هر حرفی که شنیدم جواب بدم
گور بابای همه .
عمرا میزاشتم مامانم زیر بار این تهمتا شونه هاش خم بشه
درسته منم تو سکته دادن بابام نقش داشتم ولی نقش بیشترشو اونایی داشتن که با تهمت و حرفای نامربوطشون قلب بابامو بدرد اوردن
ولی من دیگه نمیزارم با مامانم اینکارو بکنن
همش یه صدایی تو مغزم اکو میشد که کاش فرار نکرده بودم
اگه اینکارو نمیکردم الان اوضاع اینجوری نبود
درسته زندگیم سراسر بدبختی بود
ولی....
من یه دختر یا عروس فراری نبودم توی فامیل
بابام زنده بود
همه خوشحال بودن
من با ارسام اشنا نمیشدم و قلبم نمیشکست و مهمتر از همه غرورمو داشتم
باز اون صدا توی مغزم بهم گفت مطمئنی نمیخواستی با ارسام اشنا شی ؟
سعی کردم ذهنم و مشغول کنم
کاش دیگه بهش فکر نکنم ولی با گفتن کاش زمان برنمیگرده
فقط باید از الان شروع کنم
با تصمیمی که گرفتم لبخندی روی ل*ب*م نشست
شروع کردم به مسخره کردن عسل و نیما که نتیجش شد سرخ شدن عسل مثل لبو و باز شدن اتوماتیک وار نیش نیما از حرفام و لبخندا و نگاه های مشکوک مامان که بین دوتاشون در رفت و امد بود
با خوردن نور خورشید روی پلکم از خواب بیدار شدم
بعد از مدت ها تو اتاق خودم از خواب بیدار شدم .
الان شیش روزه که خونه
خودمونم .هنوزم باورش برام سخته که دیگه بابا نیست تو خونه .
حتی بعضی روزا مثل احمقا تو خونه دنبالش میگشتم .
بعد که نمیدیدمش مثل بچه ها یه گوشه کز میردم و بغض گلومو میگرفت .
از همه طرف تو فشار بودم . دلم واسه ارسام پر میکشید . حتی بغضی وقتا اشتباهی به نیما میگفتم ارسام,با اینکارم نه تنها خودم خشکم میزد بلکه صورت نیماهم غمگین میشد .
کسی هنوز به خونمون نیومده بود که بخواد ناراحتم کنه ولی کم و بیش همه فامیل میدونستن من برگشتم .
چیز پنهانی نبود .
اصلانم دلم نمیخواست ببینمشون از همشون سیر بودم .
تنها همدم همه دلتنگیام و تنهاییام ترلان بود که از طریق گوشیم باهم در ارتباط بودیم . اون میدونست عاشق ارسامم .
اونجوری که خودش میگفت خیلی وقت پیش فهمیده بود .
رابطش با ارتا همچنان سرد بود ولی میگفت ارتا به غلط کردن افتاده و میخواد باهاش حرف بزنه ولی اون واسه غرور له شده خودش اجازه حرف زدنم نمیده !
ولی به دلم افتاده بود بعد از این حرف زدن اتفاق خوبی در راهه, پس بهش گفتم بهش فرصت بده تا باهاش حرف بزنه و جوابم شد لحن شیطون ترلان بود که گفت:
@romangram_com