#دختر شیطون_پارت_310
دلم نمیخواست فکر کنه چیزی بهش نمیگم .دلم میخواست مثل قبل باهم
عین کف دست باشیم .عسل و نیمام میدونستن پس از کسی چیز پنهانی نداشتم . از همه چیز گفتم .
حتی از شب عروسیم و سامان پست !
حتی از ارسامم گفتم .
امنیتم پیشش . حسم بهش . وضعیت روحیم . قلب و غرور له شدم . همه چیزو گفتم .
وقتیم اروم شدم که حس کردم دستای مامانم محکم دور کمرم حلقه شده بود و ب*غ*لم کرده بود
حس شادی وجودمو گرفت .انگار دنیارو بهم دادن .خوشحالیم واقعا حد نداشت .
مامانم قبولم کرده بود و این خودش اخر خوشی بود.
عین دیوونه ها وسط گریه از خوشی زیاد زدم زیر خنده .
عین بچه گربه خودمو بهش میمالیدم و عطرشو به ریه هام میکشیدم .
رو مبل چسبیده به مامانم نشسته بودم و سرم رو شونه هاش بود .
اونم اروم موهامو نوازشم میکرد .
ارامش عمیقی تو وجودم بود که تو نبود مامان فقط یه نفر تونسته بود اونو بهم بده . اونم ارسام بود.
آهی کشیدم و چشمامو بستم .
باورم نمیشد تو آغوش مامانم
به همین راحتی بازم قلب مهربونشو بدست اوردم .
تو این مسیر نحس از زندگیم
دوبار کشیده خوردم ولی دوتاش با عشق بود . دوتاش با تعصب بود
دقیقا مثل کشیده ای که به ارسام زدم .
عصبی شدم، ناخوداگاه فکرم میرفت سمت اون .
متنفر بودم از هر چیزی که اخرش به ارسام ختم میشد ولی واقعا متنفر بودم؟
باصدای مامان از برزخ افکارم بیرون اومدم
- چرا اینهمه لاغر شدی مامان ؟ساکت شدی ...
لبخند تلخی نشست رو ل*ب*م .
مامان با اینکه همه چیز رو شنیده بود ولی نمیدونست دخترش چی کشیده بود با هر کدوم ازین قضایا .
فقط ظاهر قضیه رو میدید .
چیزی نگفتم . یعنی چیزی نداشتم
که بگم .
حقیقت این بود که میخواستم بخندم ولی نمیتونستم .
وقتی مصنوعی میخندیدم انگار یکی گلومو فشار میداد .افسرده شده بودم .
نیما و عسل شروع کردن مسخره بازی و شوخی کردن که ما بخندیم یکم جو عوض شه .ولی حتی لبخندم نمیشد بزنم .
عین چسب به مامان چسبیده بودم دلمم نمیخواست ازش جدا شم .
دلم نمیخواست با بقیه روبه رو شم دلم نمیخواست باز تیکه و کنایه بشنوم .
@romangram_com