#دختر شیطون_پارت_309
دلم واسه اینجا تنگ شده بود .
سوار اسانسور که شدیم قلبم تو دهنم میزد ! عکس العمل مامان برام مهمنبود .
مهم این بود که بازم باهام مثل قبل مهربون بشه .
طاقت سردیشو هیچوقت نداشتم .
دم در ورودی خونه رسیدیم
و
نیما زنگو فشار داد . دل تو دلم نبود . تو اوج استرس بودم که عسل درو باز کرد و با دیدن ما لبخند زد .
تو این مدت که مریض بودم عسل چند بار بهم سر زده بود و الان کل قضیه عشق نیما و عسل رو میدونستم و اینم میدونستم که فعلا فقط دوستن !
رفتم تو خونه ، نیما جلو تر از من رفت داخل وبعد سلام به عسل همینجور که میرفت تو خونه بلند گفت
- سلام مامانم . خوبی؟
صدایی نیومد . انگار کسی نبود.
عسل با ایما و اشاره به هال اشاره کرد و فهمیدم مامان باید تو هال باشه .
دیگه طاقت نکردم رفتم تو هال .
وارد که شدم بلافاصله مامانو جلوم دیدم .
قلبم تند تر زد .
خشک شده بودم.
باورم نمیشد بعد دو ماه و خورده ای تازه دارم میبینمش !
اونم با چشمای نمناک فقط خیره و با بهت نگام میکرد .
با دیدنش قلبم فشرده شد . مامان انگار صد سال پیر شده بود.لاغر شده بود و زیر چشماش گود افتاده بود .
یهو با یاد بابا بغضم شکست و اشکام سرازیر شد .
قلبم اتیش گرفت .با همون هق هق گفتم
- م...ما...ما...ن !
تا اینو گفتم مامان جلو اومد و بی حرف یکی محکم خوابوند تو صورتم .
پرت شدم روی زمین .
هیچ چیزی نگفتم فقط دستمو روی گونم گذاشتم ,حق داشت
مامان خودش نتونست طاقت بیاره و خودشم کنارم افتاد .
دوتامون داشتیم اشک میریختیم,هیچ دردی شیرین تر از دردکشیده ی مادرم نبود .
عشق کردم وقتی بخاطر من چشماش خیس شد و پشیمون شد که زدتم .
خدایا شکرت.
با هق هق بیتوجه به همه خودمو پرت کردم تو ب*غ*ل مامان ولی اون هیچ کاری
نکرد .
هنوز دلخور بود . هنوز مادر بود ودلیل میخواست .
همونجور تو ب*غ*لش شروع کروم درد و دل کردن .
@romangram_com