#دختر شیطون_پارت_308

البته نمیدونم چقدر خونسرد بود.
فقط میتونستم حس کنم الان من جای اونم استرس دارم .
دلم واسه مامان پر میکشید .
ولی وحشت میکردم ازین که قبولم نکنه !
فقط دلم اونو میخواست .
مگه ما بجز هم کیو داشتیم ؟
منو مامان و نیما .
به نیما سپردم که وقتی مامانو ببینم که کسی دورش نباشه !
دلم نمیخواست کنایه و تیکه ای از جانب اطرافیانم بشنوم .
چون واقعا تحمل این یکی و دیگه نداشتم
یعنی مامان قبولم میکنه ؟
یا اونم فکر میکنه من قاتل بابامم ؟ نکنه خوابم حقیقت پیدا کنه .
حال خوبی نداشتم . طبق معمول هروقت میترسیدم دستام و پاهام یخ میزد و بدنم داغ میموند .
اونقدر از استرس لبمو گاز گرفتم و وول خوردم که نیما متوجم شد
دنده رو عوض کرد و اروم گفت
- نگران نباش ابجی . الان مامان فقط ازت کمی دلخوره . وگرنه همه عصبانیتش خوابیده و درکت میکنه.سعی کن خونسرد باشی خب ؟؟
حرفاش یکم ارومم کرد .
هرچی باشه اون تلاش زیادی واسه اماده کردن مامان کرده .
ولی باز با همون دلخوری مامانم
دلم بد میگرفت .
دیگه تا خود خونه چیزی نگفتم و سعی کردم فکرمو پرت کوچه و خیابون اطرافم کنم اما فقط خدا میدونست تو دلم چه خبره .
بالاخره رسیدیم . جلوی در خونمون نیما ایستاد .
محو خونه ای شدم که بدون حضور بابا برام بیرنگ شده بود .
بغض کردم . بابا چرا رفتی !؟
نیما پیاده شد و وقتی متوجه شد من پیاده نشدم توی ماشین برگشت و دست یخ زدمو که روی پاهام مشت کرده بودم و توی دستش گرفت و صدام زد
-نفس؟
با شنیدن اسمم برگشتم و توی چشمای مهربونش خیره شدم
,چشماشو یه بار باز و بسته کرد و بهم این اطمینامو داد که کنارم هست
دستشو اروم فشار دادم
پیاده شد و در سمت منو باز کرد و
دستمو گرفت و با خودش به سمت خونه کشید.
خودش کلید داشت .
اروم در اپارتمانو باز کرد و من وارد شدم .

@romangram_com