#دختر شیطون_پارت_304
البته فکر میکردم یواشکی بود . چون نیما صبحا بالشت خیسمو که میدید داغون میشد و منم با دیدنش بیشتر از خودم متنفر میشدم .
فقط مایه عذاب همه بودم .
کاش خودکشی گ*ن*ا*ه نبود . اگر گ*ن*ا*ه نبود تا حالا صد بار خودمو کشته بودم .
از همه چیز سیر شده بودم
افسردگیمم هر روز بیشتر وبیشتر میشد .
نیما خیلی کمک میکرد ولی من حس میکردم تمام سلول های بدنم ارسامو فریاد میزنن .
مزخرفه ! منی که دخترای فامیلو سوژه میکردم الان خودم عاشق شده بودم .
اونم عاشق یه مرد خودخواه و مغروری که دوسم نداشت !
کاش میشد زمان به عقب برمیگشت و بدبختیمو به جون میخریدم .
الان زن سامان بودمو بابامم پیشمون بود . دیگه لااقل عاشق نبودم .
ارسام تو چیکار کردی بامن !؟
چجوری فراموشت کنم ؟
********
((ارسام))
سرم توکاغذای جلو روم بود و داشتم پرونده هارو برسی میکردم که یهو در اتاق زده شد .
بدون اینکه سرمو بلند کنم اجازه ورود دادم .
میدونستم ارتاست . قرار بودحتما امروز بیاد پیشم
.
در اتاق باز و بعد بسته شد ولی من تغییری تو حالتم اینجاد نکردم .
تا اینکه صدای خودش اومد .
- چطوری مهندس ؟
نیم نگاهی بهش انداختم وبی
حوصله گفتم
- خوبم . تو چطوری ؟
خودشو پرت کرد روی صندلی جلوی میز
- با مهندس نوذری حرف زدی ؟
با تعجب دست از کارم کشیدم
اصلا یادم نبود .
نوذری یکی از مهندسای با تجربه بود که میخواست جای نیما بیاد .
نیما رادمهر !
فقط بخاطرخواهرش بهم نردیک شده بود .فقط بخاطر نفس .
با اخم نگاش کردم
@romangram_com