#دختر شیطون_پارت_303

لبخند محوی زدمو دستشو که تو موهام بازی میکرد و گرفتم
- سلام داداشی . صبح بخیر .
لبخند قشنگی زد
- سلام جوجه . ظهرت بخیر . تو خجالت نمیکشی تا الان میخوابی ؟
لبخند مصنوعی زدم
- خوابم برد .
خواستم تکون بخورم که تازه متوجه بدن دردم شدم .
اخ ارومی گفتم که نیما دوباره مجبورم کرد بخوابم
- تکون نخور که سرما خوردی بد جور . عوارض زیر بارون قدمزدنه دیگه !!
نفسمو اه مانند بیرون دادم .میدونستم سرما میخورم . هوا دیشب خیلی سرد بود .
از جام بلند نشدم .
ولی نیمام نمیزاشت کمبودی حس کنم و سختم باشه .
مثل پروانه دورم میچرخید .
تا میدید تو فکرم سریع یه جوری
فکرمو مشغول میکرد
البته منظورم از فکر ارسام بود.
مردی که خیلی راحت قید همه
چیو زد.
حتی بعد حرفای من یکمم تلاش نکرد نگهم داره .
اخه چرا اینهمه مغرور ؟؟
حدود سه روزه الان خونه نیمام و معنی واقعی ارامش و حس کردم
واقعا دوری از ارسام برام سخت بود ولی بالاخره باید عادت میکردم .
نیما هم این چند روز که سفت و سخت مریض بودم کلی بهم رسید
به قول خودش شدم دوتا پاره استخون !
وقتی چیزی نمیخوردم عین پدرای بداخلاق میشد . باید تا تهشو بهم میداد .
البته این حرف گوش کنیمم بخاطر شرطی بود که باهاش بسته بودم .
بهش قول دادم حرفشو گوش کنم و اونم قول داد دکتر نبرتم .
مثل بچه ها بودم . بهانه گیر شده بودم .
همش دلم میخواست ارسامو باز ببینم ولی دیگه میشد ؟
مگر اینکه واسه لباسا برم .
حال روحیم داغون بود .از همه طرف روم فشار بود .
غم دوری و رفتن بابا و از دست دادن عشقم باهم واقعا کمرمو شکسته بود و منه احمق حتی دولادولام دوستش داشتم !
شبا یواشکی گریه میکردم تا خالی بشم .

@romangram_com