#دختر شیطون_پارت_302

عشقت به من کم شده بود .
رفتم ولی قلبم هنوز ...
هواتو داره شب و روز ..
من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز ، بسوز .
........
نمیدونم چقدر از اون خونه و ماشین نیما دور شده بودم .
ولی حس میکردم دستام از سرما
دیگه حس نداره !
نمیدونستم کجام, فقط دیگه به یه جایی رسیدم که تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم و اروم روی زمین سر خوردم و به یه نقطه خیره شدم
بازم ارسام ... بازم تصویر ارسام
درحال ر*ق*صیدن بامن . چقدر احمق بودم .
........
رفتم ولی قلبم هنوز ...
هواتو داره شب و روز ..
من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز ، بسوز .
......
داشتم کم کم از حال میرفتم که حس کردم یکی زیر بازومو گرفت
و منو به خودش تکیه داد .
حالم خیلی بد بود چشمام تار میدید .
دستشو زیر چونم گذاشتو سرمو به سمت خودش بر گردوند
تو اون شدت بارون صورت محزون نیما رو شناختم .
همین برام بس بود .
بازم مثل همیشه وقتی رسیده بودکه
بهش نیاز داشتم .
دستمو گرفت و بلندم کرد
نصف مسیرو که رفته بودم برگشتیم
ولی از یه جایی به بعد
دیگه نفهمیدم چی شد فقط حس کردم چشمام سیاهی رفت و پاهام بی حس شد و قبل از بر خوردم با زمین دستی زیر زانوم قرار گرفت و بلندم کرد !
با حس نوازش دستی توی موهام بیدار شدم .
حس میکردم بدنم سنگین شده !
گلومم حسابی درد میکرد .
خوابم خیلی سبک بود .
زود لای پلکامو باز کردم و صورت مهربون نیما رو تشخیص دادم .

@romangram_com