#دختر شیطون_پارت_298

از پله ها سرعت پایین رفتم
ارسام و دیدم که عصبی روی مبل نشسته بود و پاشو تکون میداد.
نیما هم دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و منتظر من بود.
نفس حبس شدمو ازاد کردم و رفتم پایین . خداروشکر که باهم درگیر نشدن
ارسام تا منو دید سریع بلند شد و نیماهم با دیدنم تکیشو از دیوار گرفت .
نگاه متعجبشو به کوله توی دستم که دیدم ناراحت گفتم
- یادم نبود چمدونی برای لباسام ندارم . باید بعد بیام باز که بقیشو جمع کنم .
نیما سرشو تکون داد
- میارمت باز. بریم .
ارسام عصبی گفت
- کجا ؟؟؟
با تعجب نگاش کردم .
این همونی بود که بهم خندیده بود؟؟
الان که باید خوشحال باشه .
پس چرا عصبانیه ؟
نیما برگشت و سوالی نگاهش کرد
-ببخشید یعنی چی کجا ؟
ارسام چنگی تو موهاش زد و کلافه گفت .
- نفس همینجا بمونه بهتره !
من کلا تو بهت بودم نیمام عصبی تر گفت
- بله ؟؟؟!
ارسام حالت نیما رو که دید دیگه کلا رد داد.
سرخ شد و بلند گفت
- مثه اینکه تو یادت رفته یه چیزاییو !
اصلا حالا که اینجوری شد نفس جایی نمیاد . طبق صیغه ای که خونده
شده این خانوم الان زن منه !دلیل محکم تر از این ؟
کتی جون هینی کشید و گفت:
- ارسام !!!!
نیما چشماشو محکم باز و بسته کرد . منم کلا تو کف بودم !
این پسر ارسامه ؟؟
نیما جلو اومد و بلند مثل ارسام گفت
- هه . زنت ؟؟! ..برو بچه جون !گرفتی مارو ؟؟... صیغه بدون اجازه پدر باطله !!... خودتو بگیر باد نبرتت .
با دهن باز به نیما نگاه کرد .

@romangram_com