#دختر شیطون_پارت_297

صدای عصبی ارسام باعث شد کلا بدنم سست بشه .
- معلوم هست کدوم گوری بودی تا الان ؟
هول خواستم جوابشو بدم که نیما زود تر گفت
- اونش به شما ارتباط نداره . دکمه درو بزن بیاد لباساشو برداره
ارسام انگار تعجب کرده باشه چند لحظه ساکت شد و یهو در با صدای تیکی باز شد .
قلبم تو حلقم میزد .
اول من رفتم داخل و با سرعت به سمت خونه رفتم .
نیمام دنبالم اومد .
باید سریع میرفتیم ازینجا .
به در ورودی که رسیدم قبل ازینکه در بزنم ارسام درو باز کرد .
با دیدنش تنم یخ کرد .
خیلی استرس داشتم .
داشت غضبناک نگام میکرد که نیما از پشت سرم گفت:
- برو تو نفس . لباساتو بیار .
ارسام سریع گفت
- لباساشو واسه ی چی ؟؟!
نیما با اخم غلیظ گفت .
- به هزار و یک دلیل . برو نفس !
خواستم برم که ارسام بازومو گرفت
- یکی از هزار و یک دلیل ؟؟
نیما فوری اومد جلو و دستمو کشید
- یکیش اینه که خواهرمو به این روز انداختی با اینکه بهت کمک کرد ! بهتره دهنمو باز نکنی مهندس !
دیگه کار داشت به جاهای باریک کشیده میشد .بخاطر همین تند از دست ارسام فرار کردم و هجوم بردم سمت اتاق .
کتی جون پشت ارسامم هاج و واج مونده بود و داشت نگام میکرد .
باید زود تر میرفتم وقت توضیح دادن نداشتم .
اصلا دوست نداشتم بین نیما و ارسام بیشتر از این دشمنی بشه .
حتی خودمم نمیدونستم چرا.
رفتم تو اتاق و تند تند همه لباسامو بدون تا کردن انداختم رو تخت . تازه یادم اومد چمدون نداشتم که !!
اون چمدون ارسام بود که باهاش رفتم شمال !
بدون وقفه تصمیم گرفتم فقط چیزای ضروریمو ببرم .فقط اونایی که لازمم میشه و دوستشون دارم
بعد میشد بیام برای بقیش .
سریع هندزفیری و ساعت و یه لباس تو خونه ای و باقی موارد و چپوندم تو کوله ای که روز اول باهاش وارد خونه ارسام شدمو از اتاق زدم بیرون .
انقدر عجله داشتم که فکر کنم رفتنم پنج دقیقه هم طول نکشید

@romangram_com