#دختر شیطون_پارت_296
باید عادت میکردم به خیالش .
اون ارسام من نبود .
نیما پوزخند زد
- بری ؟؟! ... هه . دیگه خوابشو باید ببینی نفس . نمیزارم بیشتر ازین بشکنتت .
دیگه رنگتم نمیبینه . باهم میریم لباساتو برمیداری میای پیش خودم . فهمیدی؟
با بغض سر تکون دادم .
اون بهتر از من صلاحمو میدونست پس باید بهش گوش میدادم .
رفت لباس بپوشه و منم تو افکار درهمم دست و پا میزدم
یعنی اگر بدونه دارم میرم کاری میکنه ؟
عصبانی میشه؟
هه . معلومه که نه .اصلا براش مهم نیست
عصبانی که هیچ تازه خوشحالم میشه ! اون ازم سو استفادشو کرد دیگه بقیش مهم نیست..
حتی ارزش اشنا موندنم باهاش نداشتم .
بره به درک !
لیاقتش امثال نازیه و بس
نیما که اماده شد باهم از اپارتمانش که خریده بود زدیم بیرون .
وقتی فهمیدم بخاطر حرفای عمو اینا راجب من و تایید مامان اینا مستقل شده دلم واسش ضعف رفت .
اینجوری چقدر دلم گرم بودنش میشد .
بهترین داداش دنیارو داشتم .
اون همیشه پشتم بود.
تنها کسیه که دارم و میتونم بهش تکیه کنم
سوار ماشینش شدیم و رفتیم سمت خونه ارسام . فقط خدا میدونست با همه عصبانیت و دلخوریم بازم نگرانش بودم .
ولی این حسارو توی خودم میکشم
باید بکشم !
تا خونه ارسام سکوت کرده بودم .
نمیدونستم چی قراره پیش بیاد .
از طرفیم میترسیدم نیما و ارسام باهم دعواشون بشه .
نیما از دست ارسام خیلی شکار بود باید تا میتونستم جلوی جنگ و دعوا رو میگرفتم
جلوی خونه ارسام که رسیدیم استرس گرفتم . دستم شروع کرد تیر کشیدن .
وقتیم نیما زود تر از من پیاده شد کلا سکته رو زدم !
با ترس و لرز پیاده شدم .
جرعت نداشتم به نیما بگم بهش چیزی نگه ! حداقل جلوی کتی جون !
رفتم جلو و دکمه ایفنو فشار دادم.
@romangram_com