#دختر شیطون_پارت_295
گفتم و چشمای قشنگش غمگین شد
ولی گفتم . بالاخره بهش گفتم .
بزار یکی بدونه .
بزار بفهمه خواهرکش چقدر احمقه .
بزار بدونه دیگه غروری براش نمونده
نمیدونم چقدر پیشش موندمو دلداریم داد.
نمیدونم چقدر گذشت و هنوز پیشش بودم .
فقط میدونم که با همون رگ غیرتی که داشت بازم جلوی من پشت ارسام چیزی نگفت .
ته مردونگیو گذاشت وسط و بهم نگفت خب تو خیلی غلط کردی که به پسر مردم ابراز علاقه کردی و رو چه حسابی اینکارو کردی !
هیچی نگفت و فقط درکم کرد .
نمیدونم کسی تو زندگیش هست که بخواد بفهمه حسمو یا نه ولی همینم خوب بود که درکم کرد .
دیگه دم دمای شب بود که حرفامون ته کشید و فقط نشسته بودیمو خیره همو نگاه میکردیم
از دیدنش سیر نمیشدم .
اونقدر خیره شدیم بهم که خودمون خندمون گرفت .
ولی چه خنده های تلخی !
کاش بابا نمیرفت.
با ترک کردنم بدترین تنبیهو برام
در نظر گرفت !
بد جور داغ دیدنشو گذاشت رو دلم
نیمام بابارو ندیده بود.
از خودش شنیدم وقتی خبر فوت بابا رو شنیده برگشته ایران .
چقدر احمق بودم نفهمیدم .
عسلم حتی بهم نگفته بود
اول از دستش ناراحت شدم که ازم این مسئله مهمو پنهون کرده ولی بعد نیما گفت چون عسلو قسمش داده بود ,بهم چیزی نگفته
نمیدونم ساعت چند بود که بالاخره بلند شدم . باید برمیگشتم خونه ارسام ؟؟؟
با شک به نیما که داشت نگام میکرد گفتم.
- دیگه برم .
سرم پایین بود و با انگشتم بازی میکردم . صدایی از نیما نیومد .
سرمو بلند کردم و با اخمش مواجه شدم .
خجالت کشیدم .
مجبور بودم !!؟
خدا میدونست . ولی از همین الان باید عادت میکردم به دوریش
از همین الان باید احساسمو میکشتم .
@romangram_com