#دختر شیطون_پارت_294
اونم سرتاپا سیاه بود .
خدا باهامون چیکار کردی ؟؟
خودمو پرت کردم تو ب*غ*لش و اونم همونجوری که منو به خودش فشار میداد کشیدم تو خونه و درو بست
فک کنم نمیخواست همسایه هاش صدای گریه هامو بشنون .
مثل بچه تو ب*غ*لش بیقراری میکردم
و میلرزیدم .
اونم بیحرف فقط نوازشم میکرد .
بالاخره دلش طاقت نیورد و گفت
- نفس چیشده ؟؟ چرا اینجوری شدی ؟ دستت چیشده ؟؟چه بلایی سر خودت اوردی
ساکت شدم . اب دهنمو قورت دادم و از ب*غ*لش بیرون اومدم .
بهم خیره شده بود و تو چشمام دنبال جواب میگشت .
هول گفتم .
- شیشه ... شیشه دستمو برید !..
ناراحت نگام کرد . باور نکرد .
خودم فهمیدم .
برای همین گفت:
- میدونی فرق چشمای من با چشمای تو چیه ؟؟
سرمو انداختم پایین و سرمو به معنی نه تکون دادم .
موهامو که از شال بیرون زده بود درست کرد
- من راحت میتونم از همه , چیزیرو که تو دلمه مخفی کنم ! میتونم راحت دروغامو تو چشمام قایم کنم ک کسیم نفهمه !
شرمنده نگاش کردم که لبخند زد
و گفت :
- چشمات مثل اب زلاله نفسم .
با دروغ الودش نکن !!
اب دهنمو قورت دادم . نمیشد بهش دروغ بگم . نمیشد مخفی کنم چرا داغونم .
واسه همین همه چیو گفتم
از سفر شمال تا همین دیشب و مستی ارسام .
گفتم ولی خالی نشدم .
هنوز اتفاقات دیشب مثل سیب
تو گلوم مونده بود .
هنوز قلبم تیکه تیکه بود .
گفتم و نیما حرص خورد .
گفتمو دیدم از عصبانیت سرخ شد
@romangram_com