#دختر شیطون_پارت_293
از پله ها پایین رفتم
کتی جون با دیدن من سریع از روی مبل بلند شد .
نگاهش نگران بود .
ولی اون لحظه یک صدم حال منم نداشت که بتونه منو درک کنه
خداحافظی ای زیر لب زمزمه کردم و خواستم برم که گفت
- لااقل بگو که کجا میری نفس .دلم هزار راه میره با این حالت .تو دیگه مثل ارسام نشو .
بغض کردم . هنوز اسمش قلب شکستمو اروم میکرد .
لعنت بهت ارسام
باهام چیکارم کردی ؟
بیتوجه درو باز کردمو بلند گفتم
- نگران نباشید. پیش داداشم هستم .
بعدم درو محکم کوبیدم و از خونه زدم بیرون .
محکم با مشت به سینم کوبیدمو با حرص و بغض گفتم
- نکوب لعنتی ... نکوب ,خودتو بیشتر از این له نکن .نزار بیشتر از این بشکنی
از خونه زدم بیرون و تاکسی گرفتم نفسام کشدار شده بود .
خون رو بانداژ دستم خشک شده بود گویا دیگه خونریزی نداشت
اصلا دیگه خونی نمونده بود که بخواد بریزه .
ادرسی که نیما اس ام اس کرد یه اپارتمان تو جردن بود .
ادرسو به راننده دادم و تا خود مسیر به حال داداشم اشک ریختم .
چقدر سختی کشیده بود .
چقدر عذابش دادم بخاطر حماقتم .
واقعا چرا زن سامان نشدم ؟؟
چرا خودمو خار و خفیف کردم ؟
با کدوم عقلی فرار کردم؟
بالاخره رسیدیم .
چشمام اشکی بود و سر تاپا سیاه پوشیده بودم .
از ده فرسخی مشخص بود حالم بده
اف اف و زدم و نیما سریع دکمه درو زد
تا خود واحدش پرواز کردم .
دلم براش تنگ شده بود .
رسیدم به خونش . دم در ایستاده بود .
تا منو دید چشماش گرد شد و مات و
مبهوت خیره موند بهم .
@romangram_com