#دختر شیطون_پارت_292
نیما اومد .
- سلام عزیزدل داداش .خوبی ؟
صداش گرفته و دو رگه بود .
انگار گریه کرده باشه .
بینیمو بالا کشیدم
- خوبی ؟؟
با همون صداش گفت .
- خوبم گلم . دارم مامان اینا رو راضی میکنم تو نگران نباش . همه چیز خوبه .
از این محبتاش داشتم اتیش میگرفتم, ازاینکه میخواست با دروغ گفتن نگرانم نکنه و حالشو خوب جلوه بده
نا خوداگاه هق هق گریم بلند شد .
نیما بلند ازون ور خط داد زد .
- الو ؟؟ نفس گریه میکنی ؟؟ارسام کجاست . چیشده !؟؟
سعی کردم اروم شم تا بتونم حرف
بزنم .
با درموندگی گفتم
- دروغ نگو !
هیچ صدایی ازون ور خط نیومد .
باز با گریه گفتم .
- نیما بیام پیشت !؟ میخوام ببینمت . خواهش میکنم
نیما اروم گفت .
- بیا دردت به جونم . بیا ابجی . گریه نکن بیا به ادرسی که اس میدم بهت. باشه ؟؟
اشکامو پاک کردم و مطیع گفتم
- باشه . باشه ..
دلم پر میزد واسه اغوشش
بهش نیاز داشتم ، بهم نیاز داشت
لعنت به من که اینجوری کردم
لعنت به من !
گوشیو قطع کردم و خواستم از مخاطبین خارج شم که لیست اومد از اول و چشمم افتاد به اسمش.
همه وجودمو خشم گرفت .
حق نداشت .
اون حق نداشت اینجوری لهم کنه . نامرد حق نداشت .حق نداشت غرورمو بشکنه و احساستمو به تمسخر بگیره و منو با نازنین یکی بدونه
از اتاق زدم بیرون .
باید میرفتم ...
@romangram_com