#دختر شیطون_پارت_290

خودمو ب*غ*ل کردم و باصدای اروم درحد تکون خوردن ل*ب*ا*م گفتم:
-اب
سریع بلند شد و بی حرف از اتاق بیرون رفت
سعی کردم بلند شم ولی خیلی سخت بود
انگار به زمین چسبیده بودم
به هزار بدبختی از سر جام بلند شدم .
دستامو به دیوار گرفتم تا تونستم خودمو کم کم به پله ها برسونم
حس اینو داشتم که میخوام بمیرم
از پله ها به هزار بدبختی و با کمک گرفتن از نرده ها پایین اومدم .
با دیدن کاناپه ای که دیشب روش خوابیده بودم وحشت کردم .
کلش از خون دست من قرمز شده بود
پس بیخود نبود سرم گیج میرفت و احساس تهوع و ضعف داشتم
انگار نصف خون بدنمو از دست دادم !
کتی جون درحالی که لیوان شربتو تند تند هم میزد از اشپزخونه بیرون اومد
با دیدن من چشماش گرد شد . هینی بلندی کشید
- هیننن,دختر تو چرا با این حالت اومدی پایین ؟نمیگی از پله ها میفتادی ؟؟
بیحال شربتو که جلوم گرفته بود ازش گرفتمو یکم خوردم .
یه حس بدی داشتم .
ولی سرگیجم داشت بهتر میشد
دلم میخواست تو اولین فرصت به نیما زنگ بزنم . اون هنوز نمیدونست من فهمیدم بابا مرده .
باید تو اولین فرصت ازین خراب شده میرفتم .
تو اولین فرصت!!
حتی شده همین الان که خدامیدونست چه حالی داشتم .
هم درد دستمو هم سرم و قلبم و غرورم!
تو این خراب شده به معنای واقعی شکستم و اون نامردم عین خیالش نبود .
بازم اشتباه کردم .
بازم باید تیکه تیکم بره خونه .
بازم باید درد بکشم .
بازم باید از از اول تیکه های غرور شکستمو جمع کنم
خودم باید برمو دلم نیاد .
همشم حقمه .
چون احمق بودم .یه احمق واقعی .
تاوان این حماقتمم قلب و غرورم باید بده

@romangram_com