#دختر شیطون_پارت_282
دوتامون شوکه برگشتیم .
من با صورت اشکی و ارسام با چشمای سرخ و عصبی !
قلبم تند تند میکوبید .
اشکامو پاک کردم ولی دیر شده
بود .
داشتم روانی میشدم که باز یه اشتباه دیگه کردم .
ارسام با بهت گفت
- مامان ؟
کتی جون با اخم از پله ها پایین اومد
- من تورو اینجوری تربیت کردم ارسام ؟
ارسام مونده بود چی بگه
از طرفی استرس داشتم که چقد از حرفامونو شنیده و از طرفی نگران ارسام بودم نقشش خراب شده بود ؟؟!
کتی جون با اخم خیره به ارسام گفت
- اونجوری نگام نکن . واقعا تو منو احمق فرض کردی ؟؟؟
قلبم ریخت ! ارسامم با تعجب گفت
- این چه حرفیه ؟؟؟!
کتی جون برگشت سمت من .
داشتم پس میفتادم . گفتم الانه که بزنه تو صورتم ولی دستمو گرفت
- نمیخواد ناراحت باشی . هیچوقت هیچی از یه مادر پنهان نمیمونه دخترم .
برگشت سمت ارسام و با اخم که جذبشو خیلی بالا میبرد گفت
-تو خواستی بازی کنی !خوب منم ادامه دادم .
بعدم بی توجه به صورتای مبهوت ما دستمو کشید و از پله ها بالا رفت .
فقط لحظه اخر برگشتم و به صورت شوک زده ارسام خیره شدم
فقط همینو کم داشتیم !!
مقابل کتی جون سر به زیر نشسته بودم ، اینقدر غیر منتظره اون حرفا رو به منو ارسام تحویل داد که حاضرم شرط ببندم ارسامم مثل من هنوز تو شوک بود .
از طرفی سردرگم و ترسیده بودم از طرفیم اصلا روم نمیشد سرمو بلند کنم و بهش نگاه کنم .
همینم که چیزی بهم نگفته بود خودش خیلی حرف بود
داشتم با بغض باانگشتای دستم بازی میکردم که دست کتی جون روی دستم نشست !
با تعجب و خجالت سرمو بالا اوردم و با چشمای اشکی به چشمای کتی جون که مهربونی توش موج میزد خیره شدم .
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم وسریع خودمو توی ب*غ*ل کتی جون انداختم و با صدای بلند زدم زیر گریه .
این مهربونی تو چشماش از سیلی برام دردناک تر بود .
کاش سرم داد میزد ولی اینجوری شرمندم نمیکرد .
چطور میدونسته من واسه چی اینجام و چیزی بهم نگفته !؟
@romangram_com