#دختر شیطون_پارت_280
شاید مردم ، حواسم نیست .
....
به ویلای ارسام تو تهران رسیدیم .
دیگه تو ماشین انقدر خوابیده بودم که اصلا فکر استراحت و خوابم اذیتم میکرد .
از ماشین پیاده شدم و ارسامم چمدونارو باز خودش تنها اورد .
میدونستم بهش بگمم بهم
نمیده تا خودم بیارم
پس بیخودی تلاش نکردمو همه باهم رفتیم توی خونه .
کتی جون زود تر از ما رفت و شالشو دراورد و نشست رو مبل . ارسامم چمدونارو نبرد بالا .
انگار حوصلش نشد چون
گذاشت کنار پله ها و نشست کنار مادرش . منم رفتم کنارشون که کتی جون با لبخند به پسرش نگاه کرد
- مرسی پسرم ، خیلی خوش گذشت
ارسام لبخندی صادقانه نثار مادرش کرد و دستشو دور گردنش انداخت
لبخند تلخی زدم و سرمو انداختم پایین . واقعا دیگه نمیتونستم با مامان مثل قبل باشم ؟یعنی ازم متنفره ؟؟
با بغض داشتم فکر میکردم که صدای کتی جون باعث شد سرمو
بالا بگیرم .
- نفسم مادر غصه نخور .
من مطمئنم ارسام درکت میکنه چون اونم طعم یتیم شدنو چشیده
بعد با عشق چشمشو بین منو ارسام چرخوند
- ماشالا . خیلی بهم میاید مادر
حتی نشد لبخند بزنم .
حالم از خودم بهم میخورد . بازم مجبور به سکوت شدم . بازم محکومم به عذاب .
تو فکر بودم که با حرف بعدی کتی جون احساس کردم قلبم ایستاد و خون توی رگام یخ بست .
- منم دیگه باید برگردم .
سریع سرمو بلند کردم و اول به کتی جون بعدم به ارسام خیره شدم
نگاه منو ارسام توهم قفل شد.
نگاه من متعجب بود .
ولی اون ... چه حسی داشت ؟؟
خوشحال شده بود؟؟
ارسام به زور لبخند لجی زد
- یعنی چی مامان ؟
کتی جون گفت
- یعنی چی نداره مامان .
@romangram_com