#دختر شیطون_پارت_278

همینجور که تو فکر بودم چشمم بسته شد و خوابم برد .
عصر با صدای ارسام به زور از خواب بیدار شدم .
خیلی تنم سست و بیحال بود ولی بلند شدمو لباس پوشیدم
ترلان ساکمو اماده کرده بود.
مانتو شلوار مشکی با شال مشکی به همین سادگی یتیم شدم .
واقعا دیگه بابا نیست ؟؟
نفسمو آه مانند بیرون دادم .
کاش لااقل میموند و ازش حلالیت میگرفتم .
به خاطر ریختن آبروش .
خدا من با خانوادم چیکار کردم ؟؟
سرم گیج میرفت .
کتی جونم فهمید رنگم یکم پریده چون تند رفت برام شکلات اورد .
که با خوردنش یکم بهتر شدم .
با همشون خداحافظی کردم .
لباس سیاهو که تو تنم دیدن برای یه لحظه همه چهره ها غمگین شد
همه اینبار بهم تسلیت گفتن .
اقا مسعود ب*غ*لم کرد و منم با کمال میل تو اغوش پدرانش موندم . بغض کردم .
دیگه هیچوقت این حسو تجربه نمیکردم .
بعد چند دقیقه جو سنگین ازش جداشدمو با بغض خداحافظی کردم.
چشمای کتی جون نمناک بود .
چقدردوستش داشتم .
چقد به فکرم بودن !
به همین سادگی سفر شمالی که فکر میکردم واسم عالی و به یاد موندنی بدترین خاطره عمرم شد .
بابامو از دست دادم . مهر یتیم بودن خورد به پیشونیم .
دیگه بدتر از این ؟؟
واقعا کسی نمیتونست حالمو
درک کنه .
داغون بودم . ضربه بدی بهم
خورده بود . برام خیلی سنگین بود
تو جاده کسی حرف نمیزد .
منم چشمامو بسته بودم و خودمو زده بودم به خواب .
ولی خدا میدونست تو فکرم چه خبر بود .
تو دلم اشوب بود .

@romangram_com