#دختر شیطون_پارت_277

انگار کسیم نمیخواست مرگ بابامو یادم بیاره چون کسی تسلیت نگفت .
واقعا چیزی بود که بشه
یادم بره ؟؟
دلم میخواستم تنها بشم . ارامش میخواستم .
ارسام دستمو کشید و گفت
- اگه اجازه بدید نفس باید استراحت کنه .
منو پشت خودش از پله ها بالا برد .
واقعا چه خوب بود ارسام درک میکرد . تو این شرایطم کمک حالم میشد .
رفتیم تو اتاق مشترکمون و من شالمو مانتومو در اوردم .
همون لباسایی تنم بود که اون روزم پوشیده بودم .
لباس که پوشیدم برگشتم سمت تخت .
ارسام نشسته بود رو تخت و نگام میکرد .
نشستم رو تخت . موهامو باز کردم . سنگینی نگاشو حس می کردم ولی نگاهش نمیکردم .
اروم خزیدم زیر پتو و نگامو چرخوندم سمتش .
نگامو که دید گفت
- امروز عصر میریم سمت تهران .
ناراحت گفتم
- تفریحتونو خراب کردم ؟؟
اخم کرد
- من همون اولم نیازی به تفریح نداشتم . بخاطر تو اومدم .بعدم فقط مادوتا برمیگردیم با کتی جون . اونم به اصرار خودش وگرنه بقیه هستن .
نفس عمیقی کشیدمو با بغض گفتم
- کتی جونم راضی کن بمونه . اصلا خودتم بمون . من با این روحیم فقط اعصابتو خورد میکنم
اخمش غلیظ تر شد و نگاشو ازم گرفت . تیشرت مشکیشو از تنش با یه حرکت بیرون کشید و کنارم دراز کشید .
فقط محزون نگاش کردم که بدونی که نگام کنه گفت .
- بگیر بخواب . باید استراحت کنی
بعدم چشماشو بیتوجه به من بست
لبخند محوی نشست رو ل*ب*م چشمامو دوختم به سقف .
چقدر دوست داشتم بدونم الان مامانم کجاست .
اونم مثل من حالش بده ؟؟
نیما چجوری اینقدر طبیعی نقش بازی کرده که متوجه نشدم ؟؟
اصلا ممکنه دلیل اومدن نیما
مرگ بابا باشه .
چقدر احمقم . چرا زود تر نفهمیدم ؟

@romangram_com