#دختر شیطون_پارت_276
ارسام که چنان دادی سر دکتر زد که کلا دکتره میترسید از شعاع دو متری اتاقت دور بشه یه وقت !
از ترس این شوهر بد اخلاقت
همش بهت سر میزد که یه وقت بیمارستانو رو سرش نزاره .
هممونم اینجا بودیم همین یک ساعت پیشم نادیا اینا رفتن .
لبخند محوی زدمو بی حرف دستشو فشار دادم .
حس حرف زدنم نداشتم .
ارسام تازه رفته بود بیرون تا کارای ترخیصمو بکنه .
حال جسمیم بد نبود .
یعنی اگرم بد بود در برابر درد روحیم و حال روحیم اصلا به چشمم نمیومد .
یک ساعت بعد ارسام اومد و
گفت اماده بشم .
با کمک ترلان لباسامو پوشیدم و از اتاق خارج شدیم .
کتی جونم با اقا ناصر دم در بودن با خجالت سلام دادمو تشکر کردم .
اونام با این حالم به دردسر انداخته بودم مثلا اومده بودن شمال برای تفریح !
این سفر شمالم به همه زهر مار شد
سوار ماشین ارسام شدم . خودش هنوز نیومده بود .
به زور کتی جون یه ابمیوه خوردم تا دوباره حالم بد نشه .
ارسام اومد و همه رفتن سوار شدن و حرکت کردیم .
بازم بینمون سکوت بود که
ارسام گفت
- بهتری ؟
خوشحال شدم که حالمو پرسید ؟نه . واقعا هیچ حسی نداشتم .
حتی لبخندم نزدم . فقط بیحال گفتم .
- بهترم . تورو هم توی دردسر انداختم
با اخم کمرنگی که رو پیشونیش بود گفت
- وظیفه بود .
همین . دیگه حرفی زده نشد .
حس میکردم افسرده شدم .
اصلا نمیشد بخندم .
رسیدیم ویلا ، از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت خونه .
ارسامم با فاصله نزدیک میومد و خیلی هوامو داشت .
حتی دیگه توجهشم نمیتونست شادم کنه . هیچی !
بی توجه به بقیه که دورمون جمع شدن و حالمو میپرسیدن فقط لبخند مصنوعی میزدم و با کلمه خوبم سر و تهشو در میوردم .
@romangram_com