#دختر شیطون_پارت_274

چشمای همشون سرخ بود .
ارسام با همون لباسی بود که اخرین بار تنش دیدم بود
کتی جون با چشمای اشکی انقدر قربون صدقم رفت که داشتم از خودم متنفر میشدم .
من قاتل بابام بودم .
ترلانم داشت هق هق میکرد .
دلم ریش شد !!از اینهمه محبت که لایقش نبودم
از بین اینهمه بیتابی اونا چشمم به ارسام بود .
مثل همیشه نبود . محزون نگام میکرد . میفهمید چه حالی دارم ؟
کتی جون نگاه خیره منو به ارسام دید و پیشونیمو ب*و*سید .
به بهونه خبر به بقیه با ترلان بیرون رفت .
در اتاقو که بستن فقط من موندم و اون !
تکیشو از دیوار گرفت و اروم اومد سمتم . بی روح خیره شدم بهش
نفسشو با شدت بیرون داد و نشست رو صندلی کنار تختم
هر دومون سکوت کرده بودیم .
انگار با نگاهمون حرف میزدیم
چشم ازم برنمیداشت .
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که انگار از عمق چاه بیرون میومد گفتم
- نمی دونی ..
ارسام لبخند محوی زد و همونجور خیره به چشمام زمزمه کرد .
- بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی میدونم .
یه قطره اشک از چشمام چکید و گفتم .
- نمیفهمی
با همون لبخند تلخ گفت
- میفهمم
اشکام دست خودم نبود . نمیشد کنترلشون کنم .
-من کشتمش .من بابامو کشتم
ارسام سرشو به نشونه مخالفت تکون داد و گفت
- خودتو سرزنش نکن . تو بی تقصیر بودی .
هق هق مظلومانم تو اتاق پیچید
ارسام چشماشو بست .
چرا ؟؟؟. نمیخواست ببینه ؟؟
نمیدونم که چقدر گذشت
نمیدونم چقدر گریه کردم که اروم شدم .

@romangram_com