#دختر شیطون_پارت_273

داشت با نفرت نگام میکرد .
زبونم بند اومده بود .
انگار نمیتونستم حرف بزنم .
یهو صدای مامان اومد که با
انزجار و نفرت گفت
- واسه چی برگشتی ؟... تو دختر من نیستی !!.باباتو تو دق دادی !! ... ازت متنفرم نفس ....ازت متنفرم !!
دوتا گوشامو گرفتم و سرمو به چپ و راست تکون دادم .
نه نه ... کار من نبود ...
نمیتونستم حرف بزنم . حرفای مامان مدام تو ذهنم تکرار میشد
(ازت متنفرم نفس..ازت متنفرم !)
گوشامو محکم فشار دادم و چشمامو بستم و از ته دل جیغ کشیدم .
- بسسسسسسه !!!
پریشون و وحشت زده از خواب پریدم .
نفس نفس میزدم .
نگام که به اطرافم خورد با دیدن سرم تو دستم فهمیدم بیمارستانم
در اتاق به شدت باز شد یه دختر با لباس پرستاری دوید داخل.
با دیدن من با چشمای گرد فوری از اتاق خارج شد .
گیج داشتم به کاراش نگاه میکردم که یهو یه مشت پرستار و دکتر ریختن تو اتاق .
دکتر که مرد مهربونی به نظر میرسید . با دیدنم گفت
- اینجارو !! ... خانوم کوچولو بالاخره چشاتو باز کردی ؟؟؟خانوادت دق کردن !
بعد منو که از ترس و شوک خوابم سیخ رو تخت نشسته بودم خوابوند رو تخت و معاینم کرد .
اصلا انگار تو این دنیا نبودم .
با یاد اوری خوابم اشکام رو صورتم جاری شد !
مامان ازم متنفره ! من کشتمش.
بابارو من سکته دادم !!!
دکتر با نگرانی گفت
- چرا گریه میکنی دختر خوب !الان باید خوشحال باشی .میدونی وقتی اوردنت فشارت رو چند بود؟؟؟؟
چشمامو بستم و اشکام شدت گرفت . کاش میمردم .. کاش میرفتم پیش بابام .
خدا من بابامو کشتم !!!! من دقش دادم
با چشمای بسته داشتم اشک میریختم که در اتاق باز شد.
چشمامو که باز کردم دیدم
کتی جون و ترلان اومدن داخل اتاق .
اخر همه هم ارسام وارد شد و خیره بهم به چهار چوب در تکیه زد !

@romangram_com