#دختر شیطون_پارت_272
خیره به نگاه منتظر من گفت
- فهمیدیم باباش ...یعنی باباتون فوت شده ...عزادار اونه ...تو میدونستی ؟؟؟...نه ؟؟؟!
انگار زمان ایستاد !!! فقط من بودمو نگاه نگران آرسام .
کاش کر میشدم .
یه لحظه حس کردم خونه دور سرم چرخید . معنی حرفاش برام گنگ شد . انگار مغزم قفل کرد .
صداش مثل ناقوس مرگ تو مغزم اکو شد .
( فهمیدیم باباش .... یعنی باباتون.... جدیدا فوت شده !)
برای یه لحظه سنگینی کل دنیارو روشونه هام حس کردم .
بیتوجه به صدای ارسام و ل*ب*ش که مدام تکون میخورد ، تنم شد یه تیکه یخ !
انگار یکی با تبر افتاد به جون
قلبم ! بغض داشت خفم میکرد.
بابام ؟..خدا یعنی بابام رفت ؟؟
همزمان با شکستن بغضم و سیل اشکام همه چیز سیاه شد و بدنم تو هوا معلق شد ولی انگار یه جا اسیر بودم . دیگه هیچی نفهمیدم ...
..........
با صدای گریه و شیون اطرافم
از خواب پریدم .
رویه تخت خوابیده بودم !!
تو اتاق خودم .
گیج و سست از رو تخت بلند
شدم بدنم شل و کرخت بود !
باورم نمیشو تو اتاق خودمم .
در و باز کردم و رفتم بیرون .
از پایین پله ها صدای قران و گریه میومد !
به لباسای تنم نگاه کردم .
همه سیاه بود .
از پله ها پایین رفتم . انگار سرگیجه داشتم حالم اصلا خوب نبود .
پایین پله ها رسیدم .
همه بودن همه فامیل !!
از همه جای خونه صدای جیغ و گریه میومد ولی چشمای کسی اشکی نبود !!
همه خیره داشتن نگام میکردن .
برگشتم پشت سرم و نگاه کردم و چشمم خورد به مامان !
چقدر دلم براش تنگ شده بود .
چشماش کاسه خون بود .
@romangram_com