#دختر شیطون_پارت_270
قلبم تند میزد .ارسام یه جوری شده بود. حالت نیمرخ برگشت سمتم
- بیا تو ماشین .
همین ! دیگه چیزی نگفت .
بغض کردم . با همین یکم بیتوجهیش داشتم خفه میشدم .
مثل دخترای لوس و نازک نارنجی شده بودم .
سست و بیحال سوار ماشین شدم
دیگه دلم نمیخواست تله کابین سوار شم . فقط میخواستم ارسام مثل قبل بشه .
ماشین با گازی که ارسام داد با صدای بدی از جا کنده شد .
با سرعت سمت ویلا می روند
سکوت بدیم بینمون بود .
نه من میتونستم چیزی بگم نه اون چیزی میگفت .
هنوزم دلیل برخورد عصبی و ناراحت ارسامو درک نکرده بودم .
یعنی از من بخاطر دروغم ناراحت شده ؟؟ . کاش تموم میشد .اصلا کاش نمیگفتم .
با اون سرعت ارسام زود رسیدیم ویلا و درو با ریموت باز کرد .
رفتیم تو خونه .
به کتی جونم زنگ زد که ما برگشتیم و شما خودتون بیاید .
منم بلا تکلیف ایستاده بودم دم در ورودی و نگاش میکردم .
گوشیو قطع کرد و بدونی که
نگام کنه درو باز کرد .
زود تر از منم وارد شد .
داشت از پله ها بالا میرفت که تحملم تموم شد و از پایین پله بلند و عصبی گفتم
- نمیخوای بگی الان مشکلت چیه ؟
داری پشیمونم میکنی از گفتن حقیقت ارسام . گفتم که ببخشید .
رو پله سرعتش کم شد و ایستاد .
بازم داشت دست دست میکرد
خواستم چیزی بگم که خودش گفت
- فقط خستمه !!
دوباره خواست بره که بلند تر از
قبل ، با عصبانیت گفتم
- گوشای من درازه که اینجوری جوابمو میدی ؟؟؟ من حق دارم بدونم دلیل این رفتارت باهام چیه .
ارسام دیگه طاقت نیورد و برگشت سمتم . سرخی چشماشو از دور تشخیص دادم .
حکایت منم حکایت همون لاکپشتی بود که میگفت لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .
از پله با سرعت اومد پایین .
@romangram_com