#دختر شیطون_پارت_267
پرید بین حرفمو چشماشو خمار کرد
- چی بود ؟؟ ....دروغ ؟؟
سرمو به نشونه تایید پایین و بالا کردم که دستاشو تو جیبش شلوارش فرو کرد
- خب ؟؟... چی شده که الان میخوای راستشو بگی ؟؟؟
نگامو ازش دزدیدم و شروع کردم با انگشتام بازی کردن
- خب.. خب تو ، راجبم فکر بد کردی
بعد چند لحظه صداش اومد .
-- چی ؟؟؟
سرمو بالا گرفتم و خیره شدم به چشماش . عاشق رنگش بودم
اب دهنمو قورت دادم .
هر چه بادا باد . دارم از پیشش میرم نمیخوام فکر کنه دختر بدیم
با بغض گفتم
- نیما ....نیما
مکث کردم ، قلبم داشت محکم خودشو به دیواره سینم میکوبوند
پرید وسط حرفمو با حرص گفت
-- اولا نیما نه و اقای رادمهر, دوما نیما چی ؟؟؟
چشمامو بستم و گفتم
- نیما دوست پسرم نبوده ..
چشممو باز کردم داشت با شک و تعجب نگام میکرد .
خواست چیزی بگه که اقا مسعود صدامون کرد بریم سوار شیم
حالم گرفته شد !!
اخه الان وقتش بود ؟؟؟
خواستم برم که ارسام بازومو گرفتو بلند روبه جمع گفت .
- یه کاری پیش اومده . شما برید ما کنار ماشینیم !
از خدا خواسته چیزی نگفتم .
همه با تعجب نگامون میکردن
کتی جون گفت
- مادر نفس دوست داشت سوار شه که ... چیزی شده ؟؟
ارسام همونجور که دستمو
میکشید گفت
- نه مامان . خودم بعد میبرمش
ازشون دور شدیم و ارسام منو تقریبا دنبال خودش میکشید !!
به ماشین که رسیدیم برگشت عصبی نگام کرد
@romangram_com